« گزارشی از سال های پس از کوانتم قدیم (1926-1936) 4 | ص?حه اصلی

فرض کنید [یک نوشته با مخاطب]

فرض کنید [یک نوشته با مخاطب]فرض کنید شما به وجود روح باور داشته باشید و با کسی رو به رو می شوید که اصلا هیچ معنایی برای مفهوم روح قائل نیست. از روی پیش آمد شما و آن کس برای مدتی نه چندان کوتاهی، یعنی لااقل آن قدر که اعصاب هر دو را خرد کند و آخر ملال خاطر آورد، درباره ی موضوع روح به بحث و مشاجره بپردازید. شما، حتی اگر به روح باور نداشته باشید هم، حتما شاهد و مشغول و خسته ی این گونه دعواها بوده اید.در این گونه بحث ها کمتر کسی به نتیجه می رسد و کمتر کسی است که درباره ی عقاید طرف مقابل خود مجاب شود (بنده که هیچ خاطره ای از چنین چیزی سراغ ندارم) و بحث روی یک پاشنه می چرخد. شاید شما هم، اگر در این گونه نقاط بغرنج گیر افتاده باشید، در این فکر فرو رفته باشید که چگونه می توان طرف مقابل را متقاعد کرد یا به صورت معما از خود پرسیده باشید "مگر مردم چگونه فکر می کنند که در ساده ترین و روشن ترین موارد کوچک ترین نشانه ای از باور نشان نمی دهند". شاید هم به دنبال راه حل هایی بوده اید برای این که طرف مقابل را مغلوب استدلالات منطقی یا شواهد واقعی کنید. یا لااقل یک زبان مشترک برای این که حرف حساب وی را بفهمید.هر چه که باشد شما دیر یا زود (البته مطمئن نیستم، بنا به دلایلی که جلوتر خواهند آمد) به این نتیجه خواهید رسید که کسی که به روح اعتقاد ندارد اگر می خواست تغییر عقیده بدهد خود قبل از این که وارد آن بحث شود این کار را کرده بود، تو گویی مردم عقاید خود را به صورت مادرزاد از بطن تکوین پیش آورده اند (مطمئن نبودم چون ممکن است شما عقیده ی دیگری داشته باشید).البته بحث درباره ی همه ی موضوعات این گونه نیست همان گونه که همه ی مردمان در بحث ها این گونه نیستند. موضوعاتی مثل خدا، دین، روح، روز رستاخیز و بسیاری چیزهای مستقیم-نادیدنی [برای این که دعوا نساخته باشم] از این دست موضوعات هستند. ولی موضوعات علوم طبیعی کمتر محل چنین بحث هایی می شود؛ گرچه همان گونه که گفته شد به مردم هم بستگی دارد. مردمی دیده ام که درباره ی موضوعات طبیعی (علمی) هم چنین هستند. نمی دانم چرا ولی این مردم در داخل این مرزها بسیار بیشتر از هم نوعانشان در خارج همین مرزها به نظر می رسند.حالا پس اجازه بدهید سمت افکارمان را کمی تغییر دهیم به باورهای خودمان دقیق تر نگاه کنیم. فرض کنید شما به وجود روح باور داشته باشید و اجالتا فرض کنید که علاوه بر آن شما باور دارید که ممکن است دیگران بر مسیر درست باشند و در واقع روحی وجود نداشته باشد (یعنی شما تردید داشته باشید). خوب حالا می توانید از خودتان بپرسید چگونه می توانم خود را مجاب کنم. چگونه به خود اثبات کنم. یا اصلا منظور از روح چیست.شما در چنین موقعیت فرضی در خواهید یافت که باورها و تردیدهای شما از تعداد زیادی دنباله از شواهد واقعی می آید که در طول زمان بر مجموعه ی باورهای شما انباشته شده اند (اگر نه همه ی شان لااقل تقریبا همه ی شان این گونه به نظر می رسند) و هر کدام از این باورها تصویری است که شما از دنیای خارج افکار خود ساخته اید و کارکرد ویژه ای دارد. شاید حتی یکی بگوید اصلا باور درست و مطلقا معتبری وجود ندارد و باور صرفا ابزارهایی هستند برای ارضای دنیای فکر انسان. در چنین نقطه ای شاید بتوان حدس زد که چرا نمی توانیم دیگران را درباره ی باورهای خود مجاب کنیم، زیرا این جا دیگر صحبت از درستی یا غلطی نیست که بتوان آن را ثابت یا رد کرد چون اصلا  درستی،  خالی از معنی است بلکه صحبت از یک ابزار است که در ذهن طرف مقابل شما مجموعه ی بسیار بزرگی از شواهد را با صورت نسبتا سازگار و خوشایندی در کنار هم جمع می آورد و مشاهدات وی را از زندگی توجیه می کند.درباره ی این که چرا ما انسان ها برای توجیه شواهد یکسان از باورهای مختلف و گاهی کاملا متعارض استفاده می کنیم دلیل روشنی هست. مواجهه ی انسان های مختلف با شواهد یکسان به صورت یکسانی صورت نمی پذیرد. در واقع باورهای ما دائما در حال تغییر هستند؛ رو به رو شدن با شواهد جدید که با باورهای قبلی ما تعارض دارد (تردید) باورهای ما را تغییر می دهند ولی نه همه ی آن های و نه کاملا. باورهای یک انسان در مواجهه با شواهد متعارض جدید به صورت کاملا مینیمال تغییر می کند؛ هر چه قدر تغییرات ایجاد شده در باورهای یک انسان بیشتر باشد تنش فکری بیشتری را تحمل خواهد کرد. و از همین روست که مردم به سادگی متقاعد نمی شوند، همان گونه که شما نمی شوید و من.اگر چنین تصوری داشته باشیم باز می توانیم وارد بحث شویم ولی این بار نه برای این که کسی را مجاب به پذیرش کنیم. بلکه می توانیم تناظر بین شواهد-باورها-نتایج انسان ها را مشاهده کنیم. مثلا ممکن است کسی به روح باور نداشته باشد. قبل از هر چیز باید بدانیم این باور نه برای او ثابت شده و نه می تواند آن را برای کسی ثابت کند بلکه یک گونه مواجهه با شواهد چنین باوری از روح برای وی ساخته است. بعد از آن باید به اصل بسیار مهمی توجه داشته باشیم:همه ی آن چه آن کس درباره ی مفهوم روح باور دارد (وجود نداشتنش) کاملا به نتایج و اثرات باورش در دنیای واقعی (البته اگر دنیای واقعی را به پدیده های ذهنی هم بسط دهیم) مربوط می شود و بر عکس. اگر اجازه بدهید کمی جزییات بیشتر تصور کنم برای شما چنین مثالی فرضی می آورم: فرد مورد نظر که به روح باور ندارد هرگاه درباره ی روح شنیده است از بعضی کسان شنیده است که در امور عادی زندگی نیست آدم های خیال پرداز و نامعتبری بوده اند. یا این که باور داشتن روح در موارد بسیاری او را مجبور با باور کردن بسیاری از مفاهیم دیگر کرده است. یا این که بیشتر روح باوران برای او منفور بوده اند. این ها همه شواهد هستند. و البته همین ها نیز نتایج. دقیق تر چنین باید بگویم که فرد مورد نظر ما به روح باور ندارد چون اگر داشته باشد   نتیجه اش   این است که با فلان فرد رمال شارلاتانی که دروغ می گوید و به روح باور دارد باید هم باور باشد. یا نتیجه اش این است که ...بنابراین فرد مورد نظر ما مفهومی از روح در ذهن خود دارد که کاملا و مطلقا بسته به مواجهه ی او با این موضوع است. یعنی مفهومی که وی به وجود او باور ندارد همان هایی است که در شواهد و نتایج برایتان گفتم و انگار اصلا تنها چیزی که میان افکار فرد مورد نظر ما اهمیت نداشته است خود چیستی روح است. یا اگر بخواهم روشن تر بگویم؛ حکما مفاهیم (مثل روح) چیزی جز همین شواهد و نتایج و آثار نیستند و باقی خالی از اعتبار.[یک یادآوری کوچک درباره ی این که چرا در چندین سطر اخیر جلمه ها را به حکم و قطع می نویسم: از یک بحث داغ درباره ی موضوع روح به این جا رسیدیم. سعی کردیم طرف مقابل خود را درک کنیم و سعی کردیم باور کنیم نمی توانیم باورهای مردم را (اگر فکر می کنیم اشتباه فکر می کنند) تغییر دهیم و بعد رسیدیم به این جا که اگر نمی توانیم چیزی را به هم ثابت کنیم لااقل همدیگر را بفهمیم و بعد اگر می خواهیم همدیگر را بفهمیم یک مشت قواعد را رعایت کنیم. قاعده (و ارزش ها و نرم) با حکم و واژه ی "باید" همراه می شود. تحکم جملات آخر از این جا می آمد. قواعد هم قواعد روش-شناسی پرگماتیسم هستند]بنابراین ابتدا باید از طرف مقابل بپرسیم منظور وی از روح چیست؟ چون قرار شد مفاهیم به خودی خود معنی دار نیستند (معنی مفاهیم از نتایج و آثار می آید). آن گاه وی خواهد گفت روحی که مردم می گویند. یا خواهد گفت روحی که معلم دینی از آن می گفت. یا خواهد گفت آن چه فلان است. سپس شما از شواهد طرف مقابلتان به تنایج وی از باورش خواهید رسید. بگذریم...می خواهم توجه شما را به یک شفاف سازی از روش-شناسی پرگماتیسم جلب کنم. تصویر مبهمی که این نوشته از پرگماتیسم ارائه کرد با آن چه از پرگماتیسم می شناسیم، لااقل در اصول خود، بسیار متفاوت به نظر می رسد. واقعیت این است که روش-شناسی پرگماتیسم خیلی کلی تر از آن است که بخواهیم آن را به عنوان یک مکتب فلسفی بشناسیم. در واقع پرگماتیسم بر خلاف بسیاری از هم قطاران خود یک روش-شناسی فلسفی است که ابزار بسیاری از فلسفه ها قرار می گیرد. مثلا ویلیام جیمز هم-بنیان گذار پرگماتیسم آن را بیشتر در امور متافیزیکی، دینی و روانشناسی استفاده می کند.وقتی یکی پرگماتیسم را در حوزه ی خاصی مورد استفاده قرار می دهد (از آن جا که یک روش شناسی کلی است که در این صورت تقریبا هر فلسفه ی معاصر پرگماتیک است) ابتدا باید جزییاتی به آن اضافه شود تا در زمینه ی مورد نظر به یک روش شناسی دقیق و فلسفه ی معین تبدیل شود. مثلا یکی ممکن است مصداق نتیجه ی مثبت را صرفا سود جمعی تصور کند (همین جا مثلا متوجه می شویم که می توانیم نتیجه ها را هم در یک تصویر جزیی تر دو دسته کنیم). یکی ممکن است نتیجه را صرفا عمل واقعی بگیرد. یکی ممکن است نتیجه ی موفقی بگیرد که از آزمایشگاه فیزیک بیرون می آید ...داستان به این جا ختم نمی شود. زیرا بسته به زمینه ای که پرگماتیسم در آن قرار می گیرد جزییاتی افزوده می شود که اغلب ظاهر آن را کاملا دگرگون می کند. مثلا اگر بخواهیم پرگماتیسم در درباره موضوعات طبیعی (به ویژه موضوعات علم فیزیک) به کار ببریم از طرفی با یک سری باورهای طبیعی رو به رو هستیم که این جا همان تئوری های علمی هستند و از طرفی با تعداد زیادی دانشمند رو به رو هستیم که باید به یک باور جمعی برسند (چنین مطلبی در اصل پرگماتیسم مطرح نبود [منظورم از نبود این نیست که در سیر تاریخی هم نبود، بلکه در این نوشته]) و در واقع فرض بر وجود باور جمعی همان جزییاتی است که صحبتش رفت. در چنین شرایطی که قرار است در یک دوره ی خاص یک و فقط یک باور بر جامعه ی علمی به عنوان باور جمعی حاکم باشد، (و از طرفی موضوع باور هم از شواهد مشترکی می آید؛ مثلا مفهوم وزن در فیزیک بر خلاف روح مفهوم کاملا معین و مشترکی است زیرا همه آن را در مواجهه با نوعی از ترازو می فهمند) دیگر نمی توانیم بگوییم باورهای هر کس برای خودش نتیجه شود. بلکه باید معیار مشترک، معین و ثابتی برای سنجش باورها-نتایج فرض کنیم. چنین معیاری همان آزمایشگاه فیزیک است.مثلا ارسطو بر این باور بود که جسم سنگین تر، سریع تر سقوط می کند. بر خلاف گالیله که معتقد بود اجسام همزمان به زمین می رسند. در یک جامعه ی علمی فرضی دو قطبی شامل ارسطو و گالیله فقط یکی از این دو می توانند درست باشند (نه به این معنی که باور درستی دارند بلکه)، به این معنی که حداکثر فقط یکی از این دو باور از آزمایش سالم بیرون می آیند. در واقع جامعه ی علمی مانند یک اکولوژی است که باورهای ناسازگار در آن حذف می شوند و باورهای سازگار دوام می یابند تا زمانی که منقرض شوند. در حقیقت یکی از نقاط شروع روش پرگماتیسم تئوری داروین در منشا گونه ها بود.البته در پرگماتیسم علمی نیز مانند پرگماتیسم روزمره وقتی با یک نتیجه ی ناسازگار رو به رو می شویم (تردید) باورها را به صورت مینیمال تغییر می دهیم؛ وقتی معلوم شد ارسطو اشتباه فکر می کرده است همه ی آن چه از سقوط آزاد و وزن می دانستیم دور نینداختیم (گرچه آن زمان هیچ کس پرگماتیک نبود جز خود گالیله و معدودی).البته ذکر این مطلب نیز روشن ساز است که یکی دیگر از سرچشمه های روش پرگماتیسم جنبش علمی اثبات گرایانه بود logical positivism . این ها شاید حدود بیست سالی قبل از پرگماتیست ها شروع شده بودند و در واقع می توان گفت روش سخت گیرانه ی علمی دو قرن معاصر جنبشی مستقل از روش پرگماتیسم بوده است، لااقل در منشا.ذکر مطلب دیگری نیز مفید است که پرگماتیسم توسط مردم مختلفی ایجاد شد و هر کدام از این مردم نیز تفسیر خود از پرگماتیسم را داشتند در نتیجه پرگماتیسم مجموعه ای از چند روش شناسی کلی و البته بسیار نزدیک به هم است. البته نگاه دقیق تر نشان می دهد که می توانیم همه ی این واریاسیون ها روی پرگماتیسم را به یکی خلاصه کرد که اگر باشد احتمالا بسیار به پرگماتیسم پیرس C.S.Pierce و جیمز W. James نزدیک است.

نوشته شده توسط shahin در ساعت