« بهمن 1385 | ص?حه اصلی | مهر 2007 »

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 4

تاکنون تبادل اقتصادی تنها جابه جایی چیزهای دو جفت داشتن تعریف شد. اما باید جزییات دیگری به این طرح افزود. مبادلات اقتصادی می توانند در عمل با فرایندهای بسیار پیچیده ای اتفاق افتند. برای این کار ابتدا در چند مرحله تعریفی کلی تر ولی با جزییات بیشتر برای رویداد در نظر می گیریم: (ضمن این که وجود زمان نیز به طور ضمنی فرض شده بود) هر رویداد یک رابطه ی وزن دار زمان دار بین مجموعه ی "اعضای اجتماع و هیچ کس" است و مجموعه ی "اعضای جامعه و منابع و دارایی ها". وزن هر عضو رابطه سهم یک عضو جامعه را در رویداد مشخص می کند و هر عضو رابطه یک زمان رویداد به همراه دارد. چیزهایی که هدف رویدادها هستند (مجموعه ی برد رابطه) تغییرات در ویژگی های اعضای جامعه و منابع است و تغییر یا جابه جایی در مجموعه های تعلق اعضا. در مراحل بعد می توان رویداد را چنان تعریف کرد که جزییات این تغییرات را در بر گیرد.

 

یک رویداد غیرمترقبه است اگر جفت اول اعضای رابطه فقط "هیچ کس" باشد. یک رویداد فعالیت است اگر جفت اول همه ی اعضای رابطه عضو جامعه باشند. یک رویداد یک تعامل interaction است اگر به معنی تغییر عضو یا دارایی وی توسط عضو دیگری باشد. یک زیر رویداد به روشنی زیر مجموعه ای از یک رویداد است. با چنین تعریفی از رویداد می توان تغییر change و تبادل exchange را به عنوان رویداد معرفی کرد؛ تغییر رویداد جابه جایی دارایی یک عضو به عضو دیگر است و تبادل یک زوج مرتب تغییر است.

 

جزییات بیشتری درباره ی جامعه: اعضای یک جامعه علاوه بر ویژگی درونی خود ویژگی های دیگری دارند که در ارتباط با اعضای دیگر و جامعه مطرح می شود. این ویژگی های خارجی به بیان ساده و کلی همان شناسه های اعضا می باشد. به عبارتی اعضای یک جامعه در یک یا چند محیط medium قرار دارند که این قرار گیری در محیط خارجی location یک ویژگی برای اعضا به حساب می آید. ساده ترین و ملموس ترین محیط اجتماعی فضای سه بعدی یا ساده تر همان مکان است و هر عضو جامعه در هر زمان در یک مکان قرار دارد. پس از این می توان به محیط نام ها اشاره کرد. به هر عضو جامعه ی انسانی یک نمود آوایی-نوشتاری (نه لزوما منحصر به فرد) ثابت تعلق می گیرد که نام اوست. هر جامعه لااقل یک محیط برای قرارگیری اعضای خود دارد که این محیط ها می توانند با هم در ارتباط باشند. به طور مثال اگر فرض کنیم نام های انسانی منحصر به فرد باشند آن گاه می توان گفت هر عضو با قرارگیری در یک نام در چه مکان هایی قابل دسترسی است یا بر عکس.

 

شاید بتوان گفت از مهمترین عناصر جامعه محیط های اجتماعی باشد. محیط های اجتماعی اضافاتی هستند extensionality برای تعامل و ارتباط اعضای جامعه که سابق بر این صرفا نقاطی بودند و جامعه یک مجموعه نقطه. شبکه ی روابط خانوادگی، روابط دوستی و مجموعه ی نام ها، اعداد (شماره های شناسایی) و فضاهای مکانی، آدرس ها، ... همه محیط هایی هستند که اعضا در آن ها قرار می گیرند. به طور مثال اگر جامعه ی (... اقتصادی) مورد نظر ما شبکه ای از کامپیوتر ها باشد محیط این جامعه آدرس هایی است که کامپیوتر ها توسط آن ها شناسایی می شوند و مورد دسترسی قرار می گیرند. از طرف دیگر منابع نیز در یک جامعه ی اقتصادی در محیط های قرار می گیرند که احتمالا در بعضی با محیط های اعضا یکی هستند. مثلا فضای سه بعدی.

 

حال با توجه به ورود عناصر محیطی به این فضای انتزاعی باید رویداد را با جزییات محیطی دوباره تعریف کرد... یک عضو از جامعه را قابل دسترسی accessible می گوییم اگر بتوان (بدون تعریف) در هر زمان تعاملی بین وی و دیگر اعضای جامعه داشت (با توجه به این که عنصر محیطی به تعریف رویداد اضافه شد این حالت ممکن است که تعامل بین هر دو عضو صورت پذیر نباشد). می توان این گونه اضافه کرد که یک شرط لازم برای برقراری تعامل داشتن (بدون تعریف) آدرس عضو مورد نظر یا آدرس دارایی وی است. بنابراین برای قابل دسترسی بودن یک عضو باید آدرس یا شناسه ی محیطی وی برای بقیه شناخته شده باشد یا قابل مکان یابی باشد locatable.

 

با تمام تفاسیر بالا و با توجه به مطلب متن قبل (وجود توالی زمانی در تبادلات و اصل توزیع ماکزیمم و واکنش های اعضا برای جلوگیری از ضرر) می توان گفت در هر تبادل اقتصادی که در جامعه ای با اصل توزیع ماکزیمم صورت می گیرد طرفین (یا دارایی طرفین) تبادل برای همدیگر قابل دسترسی هستند، تا امکان وجود تعامل بین آن وجود داشته باشد و در صورت تبادل ناعادلانه طرفین واکنش نشان دهند. بنابراین طرفین چنین تبادلی همدیگر را می شناسند. پس در هر تبادل اقتصادی هر عضو با حساب کردن ارزش کل همه ی رویدادهای ممکن (همه ی حالت های مختلفی که طی آن مبادله صورت می گیرد) بهینه ترین رفتار را در پیش می گرید. از جمله ی این رویدادها واکنش های ممکنی است که طرف مبادله انجام می دهد. اگر قدرت اعضا برابر نباشد و دولت نیز وجود نداشته باشد طرف ضعیف وارد معامله نخواهد شد. ناگفته پیداست که با چنین اوضاعی نیازی به انجام مبادله نیست، بلکه اعضای پر قدرت به سادگی دارایی اعضای ضعیف را تصاحب می کنند و این یک نقص در طرح است مگر این که فرض کنیم اعضا می توانند روابط اجتماعی مختلف داشته باشند و متحد شود یا فرض کنیم دولت وجود دارد یا علاوه بر قدرت ویژگی های دیگر نیز تاثیر گذارند یا ... .

 

تعاملاتی که تاکنون با نام واکنش ها نام گذاری شد می توانند در عمل ارزش هایی اقتصادی باشند که در گرو یکدیگر هستند. این گونه تقابل ارزش اقتصادی بین چیزهای دو طرف یک مبادله که عدالت و پایداری مبادله را برقرار می کنند در مبادلات بین اعضای ساده ی جامعه به همان سادگی هستند. مثلا وقتی یک عضو بر منبع متعلق به عضو دیگر کاری انجام می دهد تا در برابرش از وی اعتباری دریافت کند لااقل یک ارتباط محیطی بین کارگر و کارفرما وجود دارد و آن قابل دسترسی بودن منبع متعلق به کارفرماست. بسیار ساده است؛ کارگر از نظر مکانی (محیط مشترک اعضا و منابع) به منبع نزدیک است یا در واقع امکان کنش با منبع را دارد. به سادگی قابل تفسیر است؛ منبع در گرو کارگر است تا اعتبار کار خود را دریافت کند. به عنوان مثالی دیگر: در مبادله ی یک منبع و اعتبار بین خریدار و فروشنده این دو (معمولا؛ اگر مبادله الکترونیک نباشد) در محیط مکانی به همدیگر و به دارایی دیگری نزدیک هستند یا قابل دسترسی بودن به صورت ارتباطی در فضای سه بعدی محقق شده است.

 ولی وقتی لااقل یک طرف مبادله یک سازمان اجتماعی است ساختارهای بسیار پیچیده تری وارد صحنه می شوند. زیرا مکان پذیری سازمان های اجتماعی، قبل از هر چیز، مانند اعضای ساده نیست. از طرفی هر سازمان اجتماعی جدای اعضای تشکیل دهنده ی خود استقلالی دارد که در فرایند تبادل موثر است.

نوشته شده توسط shahin در ساعت

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 5

اولین مفاهیمی که باید تعریف شوند ویژگی های ذاتی intrinsic و ویژگی های عرضی extrinsic یک موجود اجتماعی هستند (البته باید توجه شود که مفهوم اجتماعی هنوز تعریف نشده است و استفاده از این واژه موقتا برای نام گذاری است). ویژگی های ذاتی که از این پس آن ها را متغیرهای ذاتی یا درونی یک موجود اجتماعی می نامیم متغیرهایی هستند که صرف نظر از محیطی که موجود در آن زندگی می کند وجود دارند.

 

متغیرهای عرضی یا خارجی متغیرهایی هستند که امکان کنش موجود اجتماعی را با محیط خود و در نتیجه دیگر موجوات اجتماعی می دهد. در واقع تمام فعالیت های یک موجود اجتماعی که روی عناصر محیطی (منابع) و متغیراهی خارجی دیگر موجودات اجتماعی انجام می شود از طریق متغیرهای خارجی او ممکن می شوند. به عبارتی متغیرهای خارجی واسطه ی کنش پذیری یک موجود اجتماعی در یک محیط اجتماعی است. با چنین رویکردی می توان گفت یک محیط اجتماعی چیزی نیست جز فضایی که متغیرهای خارجی یک مجموعه از موجودات اجتماعی در آن قرار می گیرند و با رویکردی دیگر محیط اجتماعی یک فضای مشترک برای بعضی متغیرهاست که آن ها را خارجی نامیدیم.

 

می توان تصویر دیگری نیز ارائه داد که متغیرهای (ویژگی های) یک موجود اجتماعی متغیرهای درونی آن است و بدون وجود محیط اجتماعی این موجود به طور کاملا مستقل و بدون کنش پذیری و تغییر زندگی می کند ولی با ورود مفهومی به نام محیط اجتماعی متغیرهایی به موجود اضافه می شوند که امکان انجام تراکنش بر و کنش پذیری از موجود دیگر را به او می دهد. به این اضافات extensionality متغیرهای خارجی می گوییم. قوانین (حرکت و تکاپوی) متغیرهای خارجی را پیش فرض های ما درباره ی محیط اجتماعی مشخص می کند. به عنوان مثال برای جوامع انسانی مکان سه بعدی یک محیط اجتماعی است و هر عضو اجتماع در نقطه ای از این محیط و با متغیرهای خارجی خاصی قرار دارد (مکان و طرز قرار گیری دست ها، پا ها، ...). در چنین محیطی امکان حضور دو عضو اجتماع در یک زمان و یک مکان وجود ندارد و این یک قانون درباره ی این محیط اجتماعی (طبیعت سه بعدی) است. بنابراین با قرار گرفتن یک عضو این اجتماع در یک نقطه اضافات (متغیرهای خارجی) او از حضور همزمان اضافات عضو دیگر اجتماع در همان نقطه جلوگیری می کند (برخورد مکانی). چنین قوانینی درباره ی محیط های اجتماعی دینامیک و حرکت آن ها را تعیین می کند و امکان تراکنش بین موجودات اجتماعی را ایجاد می کند. اما می توان برای اعضای جامعه ی انسانی ویژگی های دیگری نیز در نظر گرفت مانند مهربانی، خشونت، لذت، ... این ویژگی ها به تنهایی باعث تغییر و حرکت در موجودات اجتماعی دیگر نمی شوند و بر خلاف مثال برخورد مکانی قرار گرفتن یکی از اعضای اجتماع در این حالت ها باعث منع حضور دیگری نمی شود یعنی هر عضوی می تواند مهربان باشد، ... بنابراین چنین متغیرهایی ذاتی و مستقلا متعلق به هر عضو می باشند. اما اگر در محیطی فرضی افزایش مهربانی یک عضو اجتماعی به کاهش مهربانی عضو ویژه ای منجر شود (یا حتی تغییر در عناصر محیطی مانند منابع. مثلا اگر تغییر مذکور باعث تغییر در شرایط جوی شود)  متغیر مهربانی یک متغیر خارجی خواهد بود نه ذاتی.

 

می توان به جزییات دیگری در همین باره اشاره کرد؛ اگر فرض کنیم متغیرهای درونی در حالت کلی تابعی از متغیرهای خارجی می باشند و بر عکس به نتیجه ی ساده ای می رسیم: عامل تغییر موجودات اجتماعی قرار گرفتن آن ها در محیط اجتماعی است. یا اگر اضافات موجودات اجتماعی را از آن ها بگیریم به موجوداتی ثابت constant (جامد) تبدیل می شوند. از طرف دیگر متغیرهای خارجی نیز تابعی از متغیرهای درونی هستند بنابراین در یک محیط اجتماعی با قوانین حرکت ویژه ی خود متغیرهای درونی به عنوان نیروهای خارجی و عامل تحریک در آن محیط تعبیر خواهند شد.

 

در واقعیت دنیای اجتماعی انسان ها متغیرهای خارجی همیشه از جنس متغیرهای فیزیک هستند یا به صورتی قابل تبدیل به آن ها. این که چرا این گونه است؟ یا آیا این گونه است؟ یا جز این چه می تواند باشد؟ پرسش های قابل تاملی هستند؛ بنا به آن چه گفته شد تنها راه تغییر انسان ها در ارتباط قرار گرفتن آن هاست با مکان. گرچه نتیجه بدیهی است (یک انسان مرده نمی تواند تغییری در طبیعیت ایجاد کند) ولی ...

 

با توجه به مطالب گفته شده یک اندرکنش اجتماعی interaction را به این صورت تعریف می کنیم: در صورتی که متغیر خارجی یک موجود اجتماعی باعث تغییر در متغیر خارجی موجود دیگری شود می گوییم یک اندرکنش، یا ساده تر بگوییم کنش، بین دو موجود رخ داده است. کنش ها می توانند بر اساس شدت تغییرات و گستره ی تاثیراتی که در موجودات اجتماعی ایجاد می کنند قوی یا ضعیف باشند. به طور مثال در یک جامعه ی انسانی یک عضو اجتماع انسان های زیادی را در اطراف خود می بیند که همین پدیده ی دیدن اعضا خود یک کنش اجتماعی است که از طرف هر عضو به حوزه ی دید عضو مذکور تحمیل شده است. با این توضیح که قرار گرفتن دیگر اعضا در محیط اجتماعی (طبیعت) باعث پراکنده شدن نور و ورود آن به اضافات یک موجود اجتماعی (چشم) می شود و در واقع سطح بدن دیگر اعضا گسترنده ی عناصری محیطی است که در نهایت با شبکیه ی چشم عضو مورد نظر برخورد فیزیکی می کند. از طرفی با توجه به کم تاثیر بودن و قابل صرف نظر بودن چنین کنشی می توان آن را به عنوان یک کنش بسیار ضعیف دسته بندی کرد. [شاید این گونه توصیفات در ظاهر بسیار بی معنی و مسخره به نظر برسند ولی این ها صرفا یک نمونه تحقق واقعی بسیار پیچیده از طرح انتزاعی و کلی پیش رو می باشد] آغازگر یک کنش اجتماعی می تواند هر کدام از دو طرف کنش یا هر دو باشند. در متن قبلی از فعالیت هایی که اعضای اجتماع به روی همدیگر و حوزه ی داراییشان انجام می دهند صحبت شد که در حالت کلی با کنش در این متن متناظر است.

 

بنا به فرض اساسی متن های پیشین هر چیز (رویداد، کنش، ...) برای یک موجود اجتماعی دارای ارزشی است که با یک عدد حقیقی قابل بیان است و این ارزش گذاری (نسبی) تابع متغیرهای درونی آن موجود است. با توجه به چنین فرضی کنش هایی که برای موجود اجتماعی پذیرنده ی کنش دارای ارزش اقتصادی معادل غیر صفر می باشند را یک تماس اجتماعی social cantact تعریف می کنیم. یک تماس اجتماعی می تواند یک طرفه یا دو طرفه باشد به این معنی که اگر بین دو موجود اجتماعی مورد نظر فقط یکی بر روی دیگری کنش ارزش دار انجام دهد تماس اجتماعی یک طرفه است و ... دو طرفه است. به عبارت دیگر تماس اجتماعی یک کنش اجتماعی ارزش دار است. بنابراین تماس های اجتماعی قابل دسته بندی به تماس های مثبت و منفی هستند. یعنی اگر اندرکنش اجتماعی بین A و B شامل کنشی از سمت A به B باشد که برای B ارزش اقتصادی مثبت دارد و همین طور بر عکس تماس اجتماعی یک تماس اجتماعی دوطرفه ی مثبت است و همین طور ... منفی است و اگر یکی از کنش ها بی ارزش باشد یا ارزش مخالف داشته باشد تماس یک طرفه یا تماس مثبت-منفی است. با توجه به همین مثال های نمادین ساده می توان به یک نمادگذاری از تعریف بالا رسید به این صورت که هر موجود اجتماعی با یک نقطه یا یک نماد (مثلا A) نشان داده می شود و اگر از A یک تماس اجتماعی به ارزش x برای B و به روی B انجام شود از A یک یال جهت دار به سمت B کشیده و روی یال ارزش x را نماد گذاری می کنیم. در این حالت می توان گفت مجموعه ی تماس های اجتماعی در هر بازه ی زمانی با یک گراف جهت دار وزن دار نمادگذاری و متناظر می شود. بیان این مطلب بسیار مهم است که معنی واژه ی  اجتماع  درست از تعریف تماس اجتماعی ظاهر می شود یعنی شاید این گونه قشنگ تر بود که تمام واژه های اجتماع، اجتماعی، ... این متن تا قبل از این تعریف حذف می شدند.

 

البته این مطلب نیز قابل توجه است که متن های پیشین بر اساس وجود یک جامعه ی اجتماعی با اعضا و سازمان های اجتماعی پیش رفته بودند و این جا هم از متن های پیشین کمک گرفته شده است. می توان تقدم و تاخر مطالب  را به گونه ی بهتری تغییر داد: با شروع از این متن و چنین رویکردی به تماس اجتماعی: به عنوان یک موجود اجتماعی هر کنش بر اساس متغیرهای درونی آن موجود درجه ای از اهمیت و تاثیر بر زندگی آن موجود دارد که به نوعی در تناظر با علاقه ها، لذت ها، دردها، مشغولیات، ... آن موجود است... متن اول و ادامه ی این متن ...

 

در عمل هر کنش اجتماعی یک ارزش معادل هر چند کوچک به همراه دارد و در نتیجه هر کنشی یک تماس خواهد بود. در چنین حالتی می توان تعریف را کمی تغییر داد و عملی تر کرد که هر کنش که ارزش اقتصادی قابل توجهی به همراه دارد یک تماس اجتماعی است. که "قابل توجه" بودن عدد یک ارزش نیز در همان حوزه ی عمل مشخص خواهد شود.

 

بین موجودات در یک محیط اجتماعی در طول یک زمان مشخص تماس های اجتماعی کاتوره ای و نامنظمی رخ [فکر می کنم بتوان قید نامنظم را حذف کرد] می دهد که بعضی از آن ها طول عمر کوتاهی دارند و زود از بین می روند (مثلا برخورد اجتماعی با یک نفر در صف را نظر بگیرید)، اما بعضی از آن ها نسبتا پایدار می مانند ["نسبتا" را یک پارامتر عملی در نظر می گیریم]. به چنین تماس های اجتماعی که در طول یک زمان مشخص به صورت پایداری بین دو موجود اجتماعی برقرار می شوند یک رابطه ی اجتماعی social relationship می گوییم و آن را نیز مانند تماس های اجتماعی نمادین می کنیم.  یکی از مهم ترین دلایلی که برای پایدار ماندن تماس ها و تشکیل روابط می توان طرح کرد تعادل در سود اقتصادی کل روابطی است که به یک موجود اجتماعی وارد می شود. یعنی اگر در لحظه ی خاصی چند تماس اجتماعی به یک موجود جهت داشته باشند که مجموع ارزش آن ها بزرگ تر یا مساوی صفر باشد و این شرایط کمابیش برای هر موجودی برقرار باشد طبیعتا به خاطر اصل توزیع ماکزیمم (متن های قبل. سودجویی موجودات) این شرایط با زمان حفظ خواهد شد. ولی چنین دلیلی بیش از حد ساده است چون در جوامع انسانی معمولا تماس های اجتماعی در صورتی به روابط تبدیل می شودند که فقط سود مثبت به همراه داشته باشند، حتی اگر مجموع کل سود وارد شده بزرگ تر از صفر باشد.

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 6

بنابراین تنها با دلیل ذکر شده بسیار نادر است که گروهی از موجودات اجتماعی در یک شبکه social graph (گراف جهت دار و وزن دار از روابط اجتماعی بین چند موجود اجتماعی) از روابط اجتماعی قرار بگیرند. زیرا اگر کل مجموعه تولید سود اقتصادی مثبت داشته باشد در بدترین حالت این سود بین موجودات یکسان تقسیم می شود و سودی که به هر موجود اجتماعی می رسد صرفا حاصل فعالیت او می باشد و این ها همه در صورتی است که هیچ گونه تماس یا رابطه ی اجتماعی منفی در شبکه ی روابط نداشته باشیم و همچنین در صورتی است که سود کل بین موجودات یکسان توزیع شود که اگر این گونه نباشد ناپایداری شبکه بیشتر خواهد بود. بنابراین برای هر موجود، بر اساس متغیرهای درونی آن، این احتمال وجود دارد که از شبکه ی روابط جدا شود و شبکه را ناقص کند و این احتمالا شبکه را ناپایدارتر خواهد کرد و شبکه دیر یا زود از هم خواهد پاشید.

 

در نتیجه اتفاقی که خواهد افتاد وجود یک سری شبکه های اجتماعی یک یا دو عضوی است و با افزایش اعضای شبکه به سه و ... احتمال پایداری به سرعت کم خواهد شد و در نتیجه تعداد شبکه های سه عضوی کمتر از شبکه های دو عضوی خواهد بود. پس برای وجود شبکه های اجتماعی بزرگ نیاز به عامل مهم دیگری است. در واقع اگر از ابتدا معیار پایدار ماندن تماس اجتماعی را ارزش اقتصادی کل آن تعیین کرده باشیم هیچ راهی جز این نمی ماند که قرار داشتن در یک شبکه ی اجتماعی بزرگ فی نفسه دارای ارزش است.

 

البته همین است. به یک بیان ساده می توان گفت اتحاد چند موجود اجتماعی مشکلاتی را حل می کند و سودهایی به همراه می آورد که موجودات به صورت مجزا نمی توانند آن را کسب کنند. به هر صورت یک شبکه ی اجتماعی بزرگ به هر دلیلی که ایجاد شده باشد برای حفظ پایداری آن باید به هر عضو شبکه سود اقتصادی مثبتی اضافی بر آن چه از روابط با اعضای دیگر به او می رسد جریان یابد. گویی که برای پایدار نگاه داشتن یک شبکه ی اقتصادی یک عامل خارجی مولد سود لازم باشد. می توان موقتا تصور کرد یک موجود اجتماعی فرضی عامل پایداری شبکه ی اقتصادی است که با هر کدام از اعضای شبکه یک رابطه ی اجتماعی با ارزش مثبت و در جهت عضو شبکه دارد. یک مشکل فرضی بودن این موجود است و دیگری ضرر کردن آن (زیرا هیچ سودی به آن وارد نمی شود).

 

رویکرد بهتر (زیباتر) طرح یک فرضیه ی اساسی (موجودات اجتماعی) درباره ی اجتماع و موجودات اجتماعی می باشد؛    موجودات اجتماعی می توانند مستقل از کنش هایشان با محیط اجتماعی وجود داشته باشند و می توانند مستقل از داشتن کنش های اجتماعی رابطه ی اجتماعی داشته باشند.  یک بیان دیگر فرضیه این است که برای این که یک موجود در محیط اجتماعی وجود و حضور داشته باشد نیازی به انجام کنش اجتماعی نیست. یا به اختصار معیار وجود اجتماعی رابطه ی اجتماعی است نه کنش اجتماعی.  با این فرضیه ی اساسی نتیجه می گیریم برای هر شبکه ی اجتماعی بزرگ لااقل یک موجود اجتماعی وجود دارد که فقط متغیرهای ذاتی داشته و هیچ گونه متغیر محیطی (خارجی) ندارد (بنابراین در طبیعیت وجود ندارد و قابل اندازه گیری نیست و نمی توان آن را لمس کرد ولی در اجتماع اثر می گذارد و می پذیرد) و سودی که برای پایداری شبکه لازم است را تولید می کند. چیزی که فرضیه حکم می کند وجود داشتن این موجود است، به همان اندازه که دیگر موجودات کنش پذیر وجود دارند.

 

به شبکه های اجتماعی بزرگ که پایداری آن ها توسط موجود بدون کنش تامین می شود سازمان اجتماعی social institiution می گوییم. و اگر برای سادگی تعداد موجودات بدون کنش یک سازمان را یک (گرچه الزامی بر آن وجود ندارد) در نظر بگیریم به آن موجود نیز سازمان اجتماعی می گوییم [در ادامه سازمان به همین معنی موجود کنش ناپذیر است]. با این اوصاف کاملا روشن است که یک سازمان اجتماعی به عنوان یکی از اعضای اجتماع همواره در حال ضرر اقتصادی می باشد زیرا در مبادله ی اقتصادی بین آن و اعضای سازمان همواره ارزش اقتصادی به اعضای سازمان منتقل می شود ولی گویا چیز ارزش داری به حوزه ی دارایی سازمان اضافه نمی شود.

 

این رویداد را می توان به گونه ی دیگری نیز تفسیر کرد که طبق فرضیه ی اساسی "ارزش داشتن چیزها" (متن ها قبل) در حالت ماندگار (STD) نرخ خروج ارزش اقتصادی کل از یک موجود (مانند سازمان اجتماعی) برابر است با مجموع [دیورژانس ارزش اقتصادی] : نرخ تغییرات ارزش کل حوزه ی دارایی آن موجود + نرخ کسب سود ناعادلانه (مثلا خیلی تصادفی چیزی به حوزه ی داراییش اضافه شود) + نرخ انجام فعالیت آن با سود خالص. پس سودی که سازمان اجتماعی تولید می کند یا نتیجه ی کاهش یک منبع لایزال دارایی است، یا نتیجه ی سود ناعادلانه (دزدی؟)، یا نتیجه ی ارزشی است که او در ازای انجام فعالیتی با موجودات دیگر مبادله کرده است.

 

حالت اول نیاز به فرض ارزش اقتصادی بینهایت دارد و خیلی هم جالب نیست، در واقعیت هم تفسیر نمی شود و جدا از این ها حوزه ی دارایی یک موجود اجتماعی کنش ناپذیر نمی تواند منابع باشد (زیرا منابع معمولا در محیط های اجتماعی (فیزیکی) قرار دارند) پس بینهایت مورد نظر بینهایت در اعتبار است. حالت دوم ممکن نیست چون اگر سود ناعادلانه باشد باید از موجودی در اجتماع مورد نظر تامین شود که در حالت کلی این گونه نیست. یا به بیان دقیق تر اگر دیورژانس ارزش را بر کل جامعه بگیریم باید صفر شود. آخرین حالت ممکن است؛ ولی یک سازمان اجتماعی چه فعالیتی انجام می دهد که در ازای آن چنین سودی دریافت می کند و این سود را از چه موجوداتی دریافت می کند. بسیار ساده است. یک سازمان اجتماعی، صرف نظر از ارزش اقتصادی ناظر به فعالیت خارجی که به اعضای خود انتقال می دهد، برای اعضای خود فی نفسه یک سود است زیرا امکان افزایش سطح زندگی و آسایش را برای جامعه فراهم می کند. و این است فعالیتی که سازمان اجتماعی انجام می دهد. در واقع ارزش اقتصادی معادل این فعالیت همان رابطه ی اجتماعی فرضی است که چندی پیش به هر عضو سازمان وارد آوردیم.

 

با این حال هنوز مشکلی وجود دارد: ارزش اقتصادی کلی که به هر عضو سازمان وارد می شود بیش از فعالیت های اوست و در نتیجه یک تبادل ناعادلانه بین سازمان و اعضا صورت گرفته است. می توان مشکل را با چنین فرضی حل کرد که سازمان اجتماعی در ازای فعالیت خود از هر عضو سازمان اعتباری دریافت می کند. بنابراین به ازای هر رابطه ی اجتماعی از سازمان به عضو یک رابطه ی هم ارزش معکوس وجود دارد. با کاربرد دیورژانس ارزش اقتصادی متوجه می شویم که با چنین وصفی دارایی کل یک سازمان اجتماعی که همان اعتبار کل سازمان اجتماعی است با زمان ثابت می ماند. یعنی سودی که سازمان اجتماعی از اعضای خود کسب می کند باید در یک فعالیت منفی (مصرفی) از بین رفته باشد. این گونه ادامه می دهیم که این فعالیت مصرفی به نوعی    مصرف زندگی   است. یعنی فرض می کنیم رابطه داشتن یک سازمان اجتماعی با موجودات کنش پذیر برای سازمان یک ارزش و سود (لذت) است و در نتیجه سازمان اجتماعی در ازای زندگی خود به اعضا سود می دهد. گرچه دقیقا این گونه نیست چون رابطه ی معکوسی که از اعضا به سازمان وجود دارد لزوما هم ارزش نیستند و در نتیجه سازمان می تواند علاوه بر تامین هزینه ی زندگی اعتبار خود را نیز افزایش دهد.

 

مطلب گفته شده را می توان بیشتر توضیح داد؛ موجودات اجتماعی مستقل از داشتن متغیرهای خارجی و در نتیجه رابطه با محیط و حتی اجتماع وجود دارند. اما به بعضی از این موجودات اضافاتی داده شده است که می توانند با کمک آن ارزش کل اقتصادی خود را افزایش یا کاهش دهند (باید به یاد آورد که ارزش اقتصادی در ابتدای این متن ها بر پایه ی چیزی شبیه لذت فرض شد) ولی بعضی موجودات که فاقد این گونه متغیرهای عرضی هستند به صورتی ثابت و دورافتاده از محیط طبیعی در انتظار هستند تا به واسطه ی روابط اجتماعی گروهی از موجودات کنش پذیر به آن های مرتبط شوند و در نتیجه مانند موجودات دیگر بتوانند ارزش اقتصادی خود را تغییر دهند و [شاید از زندگی لذت ببرند] ... به واسطه ی در ارتباط بودن با موجوداتی که می توانند محیط را تغییر دهند و با طبیعت کنش داشته باشند آن ها هم با لایه ی واسطی با محیط تراکنش transaction (کنش راه دور) داشته باشند.

 

طبق تعاریف و اوصاف بالا موجودی که به هر صورت با محیط در ارتباط باشد را متصل associated می گوییم. و فرایند برقراری ارتباط اجتماعی بین سازمان اجتماعی و اعضای آن را اتصال association می گوییم و معکوس آن (ناپایدار شدن سازمان و شکست رابطه ها و جدا شدن اعضا و جدا افتادن سازمان) را جدا شدن dissociation.

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 7

این نکته بسیار قابل توجه است که مفهوم جامعه society وقتی در این طرح پدیدار می شود که مفهوم سازمان اجتماعی تعریف می شود. در واقع جامعه یک مجموعه یا گروه از موجودات نیست که به هر دلیلی در محیطی مشترک زندگی می کنند، که البته به این معنی است که تعداد اعضای مجموعه لزوما جامعه بودن مجموعه را مشخص نمی کند، بلکه در میان یک مجموعه از موجودات   پدیدار جامعه   به معنی اضافه شدن موجودات کنش ناپذیری عینی است که بین موجودات مجموعه ساختارهای پیچیده تر و کلی تر ایجاد می کنند. البته نمی توان نقش فرضیه اساسی موجودات اجتماعی را در نظر نگرفت. بدون وجود این فرضیه وجود شبکه های اجتماعی بزرگ تنها به تصادف بستگی داشت که البته پایدار هم نبودند. این فرضیه به نوعی پایه ی تشکیل مفهوم سازمان اجتماعی و در نتیجه جامعه است.

 

البته حتما باید قید کنم که منظور از   پدیدار جامعه  یک پدیدار طبیعی قابل مشاهده و تجربه ی فیزیکی نیست و منظور از  موجود عینی   یک عینیت طبیعی نیست، بلکه تمام عینیت ها و پدیده ها به روابط اجتماعی مقید می شوند یعنی معیار عینیت اجتماعی یک چیز ارزش اقتصادی ای غیر صفری است که می تواند به موجودات کنش پذیر منتقل کند.

 

می توان به سادگی ردپای این عینیت (عینیت اجتماعی) را تا نقطه ی آغاز خود دنبال کرد و دریافت که چرا چنین اموری در این طرح به اموری عینی تبدیل شده اند؛ فرض اساسی ارزش گذاری این بود که برای هر موجود (به ویژه انسان) معیار دقیق و معینی وجود دارد که ارزش هر چیز را تعیین می کند، اما بدیهی است که در دنیای طبیعی چنین معیاری قابل تجربه ی فیزیکی نیست چون از جنس لذت، منفعت، .... است و نمی تواند عینیت فیزیکی داشته باشد. بنابراین با فرض اساسی ارزش گذاری به لذت ها و منفعت ها و ... عینیت بخشیده ایم، عینیتی اعتباری و غیر فیزیکی.

 

یکی از دلایلی که برای ناپایدار بودن و احتمال کم تشکیل شبکه های اجتماعی بزرگ در ابتدا مطرح شد این بود که در بدترین حالت سود کل بین اعضا یکسان تقسیم می شود و در این صورت در شبکه بودن سود بیشتری بر نبودن در آن ندارد... شاید این دلایل با این مطلب که سازمان اجتماعی در ازای جریان سود خود به سمت اعضا جریان مخالفی (و برابر) دریافت می کند ناسازگار باشد. چون در این صورت هر عضو سازمان اجتماعی جدا از تمام سود ورودی و خروجی باید جریانی از سود به سمت سازمان روانه کند که به نوعی قابل تعبیر به حق عضویت می باشد گرچه این سود برای سازمان معنی دیگری دارد. این تناقض به سادگی قابل حل است. همان گونه که در متن های پیشین گفته شد ارزش اقتصادی معادل چیزها تابع متغیرها درونی موجودات اجتماعی و در نتیجه نسبی است. پس این امکان وجود دارد در یک مبادله ی اقتصادی دو چیز که بین حوزه ی دارایی دو موجود مبادله می شوند تولید سود اقتصادی مثبت کنند یعنی صرف مبادله ی اقتصادی یک رویداد با ارزش اقتصادی مثبت باشد. برای این که وضعیت روشن تر شود موجود A را در نظر بگیرید که چیزی مثل b دارد و موجود B که a را دارد، از طرفی a برای A بسیار با ارزش است ولی b کم ارزش و همین گونه B . در چنین حالتی اگر A و B این دو چیز را مبادله کنند هر دو سود کرده اند (سود عادلانه). یعنی هم ارزش اقتصادی کل A پس از تبادل بیشتر شده است و هم B . اجازه دهید چنین مبادلاتی را مبادلات فعال active exchange نامگذاری کنیم.

 

می توان با چنین تعریف جدیدی کمی جزییات متن را بیشتر کرد از جمله این که رابطه ی اجتماعی فعال را رابطه ای تعریف کنیم که ارزش اقتصادی تولید می کند. یعنی دیورژانس ارزش اقتصادی روی رابطه بزرگ تر از صفر است. اما مفهوم این پدیده چیست؟ در تعریف و نمادگذاری تماس اجتماعی (و رابطه) از یک موجود A به موجودی دیگر B یالی جهت دار و وزن دار کشیده می شد که وزن یال  x   ارزش اقتصادی آن برای سمت نهایی یال B بود. یعنی ارزش اقتصادی کل B در اثر تماس به اندازه ی x افزایش می یابد اما (چیزی که تاکنون به آن توجه نشد) نه به این معنی که از ارزش اقتصادی کل A به اندازه x کم شود. در واقع اگر جهت یال معکوس شود وزن آن قرینه نمی شود. چنین عدم تقارنی به خاطر نسبی بودن ارزش هاست.

 

روابط فعال بین موجودات همگون نادر است (در واقع تاکنون مورد بررسی قرار نگرفتند و در ادامه ی این متن نیز به دلایل زیر فقط درباره ی سازمان های اجتماعی بررسی می شوند) . زیرا موجودات همگون (انسان ها مثلا) نیاز ها و خواسته ها و علاقه ها و لذت های کم و بیش مشترکی دارند و در نتیجه نسبی بودن ارزش ها بسیار جزیی خواهد بود + اضافه کنید دستگاه ارزش گذاری مرجع (قیمت ها) که به شدت از نسبی بودن ارزش ها می کاهد. بنابراین امکان تشکیل شبکه های اجتماعی بزرگ بدون موجود کنش پذیر (سازمان) تنها از راه رابطه های فعال بسیار کم است. اما سازمان اجتماعی و انسان دو دست موجود ناهمگون هستند که متغیرهای درونی به کل متفاوتی دارند بنابراین بسیار ممکن است روابط فعالی بین آن ها شکل گیرد. رابطه ی متصل کننده ی سازمان به اعضا association از همین رابطه هاست. روشن تر این که فعالیتی که سازمان برای اعضا انجام می دهد یعنی فراهم آوردن سطح پیچیده تر زندگی و آسایش برای اعضا ارزش زیادی دارد که برای خود سازمان ندارد و از طرف دیگر فعالیتی که اعضا برای سازمان انجام می دهند یعنی زنده نگاه داشتن سازمان به واسطه ی پایدار نگاه داشتن شبکه برای سازمان بسیار ارزش دارد در حالی که برای اعضا ارزش ندارد.

 

از آن جایی که ارزش اقتصادی اعتبار طبق فرض اساسی ارزش گذاری برای تمام موجودات اجتماعی یکسان است مبادله یا رابطه ی اجتماعی مبتنی بر اعتبار نمی تواند فعال باشد. دلیل این که اعتبار در رابطه ی اجتماعی بین سازمان و اعضا نمی تواند منتقل شود همین است.

 

پرسشی بسیار مهم درباره ی روابط فعال وجود دارد. از آن جایی که این روابط تولید ارزش اقتصادی مثبت می کنند آیا ممکن است ارزش اقتصادی کل یک جامعه تنها با کمک روابط و مبادلات فعال افزایش یابد؟ یعنی بدون انجام فعالیت های ارزش زا ارزش تولید شود؟ یک مدل ساده برای این کار چنین است: موجودات A و B و C و ...  به همراه منابع a و b و c و ... و در هر لحظه فقط یک منبع برای هر موجود دارای ارزش است و در طول زمان به تناوب منبع مورد علاقه ی هر موجود تغییر می کند و روابط فعال روابطی باشند که به هر موجود منبع مورد علاقه ی وی را برسانند. شاید در نگاه اول مدل ارزش زا باشد ولی این گونه نیست. زیرا برای هر موجود در هر تغییر علاقه ارزش اقتصادی کل وی کاهش می یابد و به صفر می رسد که با سود تولید شده از روابط خنثی می شود.

 

اما تولید سود از روابط فعال غیر ممکن نیست. مدل قبلی را با تغییرات پیش رو در نظر بگیرید: در ابتدا هیچ منبعی برای هیچ موجودی دارای ارزش نیست و در طول زمان به تدریج موجودات به همه ی منابع علاقه مند می شوند و همچنین روابط نیز به گونه ای باشد که موجودات به منابع مورد علاقه ی خود دست یابند. در این صورت روشن است که روابط فعال بین موجودات اجتماعی یک سود اقتصادی تولید کرده است. ولی درباره ی سود تولید شده دو نکته بسیار قابل توجه است.

 

اول این که سود قابل تولید روابط و مبادلات فعال محدود است و نمی تواند تا ابد ادامه یابد. یعنی پس از مدت زمانی میزان علاقه ها به یک اشباع می رسد و از آن پس افزایش علاقه ی موجودات و تبادلات سودی تولید نخواهد کرد. بنابراین در مدلی که توصیف شد روابط فعال تا زمان محدودی فعال باقی می مانند. دوم این که سود تولید شده توسط روابط فعال ذاتا از خود روابط تولید نشده اند بلکه از یک رویداد (تغییر متغیرهای درونی و ارزش گذاری موجودات) آغاز شده اند و به کمک روابط فعال آزاد شده اند. یعنی این که این امکان وجود داشت که در مدل مورد بحث روابط و مبادلاتی وجود نداشته باشد و موجودات فقط به دارایی موجودات همسایه ی خود علاقه مند شوند، چنین رویدادی گرچه خود پتانسیل تولید سود اقتصادی را ایجاد کرده است ولی هنوز ارزش اقتصادی کل جامعه تغییر نکرده است تا زمانی که لااقل یک مبادله صورت گیرد و سود آزاد شود.

 

گرچه مدل مورد بررسی کمی ساده بود، به هر صورت، با توجه به همه ی مطالب بالا نتیجه ی مهمی حاصل می شود. در حالت ماندگار که تغییر ارزش گذاری های موجودات اجتماعی به تعادل و اشباع می رسد و سود محدود تولید شده و روابط غیر فعال می شوند هیچ راه دیگری برای تولید سود از روابط فعال باقی نمی ماند مگر روابط فعال مبتنی بر فعالیت. یعنی وقتی روابط فعال می توانند به صورت نا محدود در کل جامعه سود تولید کنند که فعالیتی برای A ارزش داشته باشد که برای B ارزش نداشته باشد و برعکس و این فعالیت ها در قالب روابطی فعال انجام شوند. اما در مورد موجودات همگون مانند همه ی انسان های یک جامعه، همین گونه که پیش تر گفته شد، بسیار بعید است که فعالیتی برای یک موجود دارای ارزش باشد که برای دیگری نباشد. مثلا اگر A زمین B را شخم می زند و B گاوهای A را به چرا می برد و این برای هر دو مطلوب است طبیعی است که برای هر دو زحمت آور هم می باشد، این زحمت برای هر دو سود منفی تولید می کند و نمی گذارد رابطه نامتقارن و در نتیجه فعال شود.

 

بنابراین روابط فعال موجودات کنش پذیر و سازمان های اجتماعی واقعا نادر و قابل توجه است. روابطی فعال و ماندگار. نتیجه ی مستقیم این که اگر قرار باشد مبادلات اقتصادی فی نفسه ارزش اقتصادی تولید کنند این مبادلات به صورت مستقیم یا غیر مستقیم باید اندازه ی ارزش روابط فعال (مثلا آن ها را قوی تر کنند) یک سازمان اجتماعی را تغییر دهند.

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 8

به مدلی که تا کنون از یک سازمان اجتماعی مطرح شد باید جزییات دیگری هم افزود:

 

1. دارایی یک سازمان اجتماعی می تواند علاوه بر اعتبار منابع نیز باشد.

 

2. یک سازمان اجتماعی می تواند در طول زمان سود یا ضرر عادلانه داشته باشد.

 

3. یک سازمان اجتماعی می تواند سود ناعادلانه داشته باشد (دزدی).

 

4. یک سازمان اجتماعی می تواند مبادله ی اقتصادی انجام دهد.

 

5. یک سازمان اجتماعی می تواند علاوه بر فعالیت های "ایجاد آسایش برای اعضا" و  "مصرف زندگی" فعالیت های دیگری با سود مثبت یا منفی داشته باشد.

 

6. سازمان های اجتماعی می توانند در محیط های اجتماعی ویژه ای قرار داشته باشند و در آن جا قابل آدرس دهی و مکان پذیری باشند.

 

7. یک سازمان اجتماعی می تواند با محیط اجتماعی کنش داشته باشد.

 

8. یک سازمان اجتماعی می تواند با سازمان های اجتماعی دیگر رابطه ی اجتماعی داشته باشد. ...

 

ضمن این که در تمام موارد بالا باید هر نوع کنشی را از نوع غیر مستقیم و تراکنش در نظر گرفت.

 

مورد 6 را در نظر بگیرید. یک سازمان اجتماعی یک شبکه ی بزرگ بود و یک شبکه ی اجتماعی یک گراف وزن دار جهت دار از روابط. یک سازمان به کمک یک گراف جهت دار وزن دار تعیین می شود و هر گراف نیز می تواند یک سازمان را مشخص کند. بنابراین به نوعی می توان گفت محیط اجتماعی سازمان ها فضای گراف هایی است که می توانند با هم رابطه داشته باشند و مکان هر سازمان در این محیط را مشخصات گراف آن (تمام جزییات روابط اجتماعیش با اعضا؛ یال ها و گره ها و وزن ها) تعیین می کند. به نوعی می توان گفت یک سازمان که تا قبل از اتصال بدون متغیر خارجی بوده است با اتصال خود دارای متغیرهای خارجی (مکان) می شود و در واقع روابط و انوع و گستردگی روابط و ... اعضا ویژگی هایی است عرضی که در این اتصال به سازمان تحمیل شده است. به عبارتی موجود جدا افتاده با اتصال خود گسترش می یابد extension.

 

نکته ی دیگر این که اگر سازمانی با حفظ پایداری و نگاه داشتن روابط فعال خود با اعضا دچار تغییر در گراف روابط اعضا شود متغیرهای خارجی سازمان تغییر کرده اند و این تغییر را می توان به یک جا به جایی سازمان اجتماعی تعبیر کرد.

 

می دانیم جریان کل سودی که به هر عضو سازمان وارد می شود دو مولفه دارد. مولفه ی فعال با خود سازمان و مولفه ی غیر فعال با دیگر اعضا. مولفه ی غیر فعال به صورت جداگانه در اصل عدالت اقتصادی صدق می کند (یا لااقل بسیار نزدیک است) یعنی عضو کار می کند، سود می گیرد. اگر چنین شرایطی برای هر عضو سازمان نگاه داشته شود فرقی نمی کند که فعالیتی که عضو مجبور به انجام آن است چه باشد. آن چیزی که برای هر عضو اهمیت دارد و تفاوت می کند ارزش اقتصادی است. بنابراین در جا به جایی های یک سازمان اجتماعی این امکان وجود دارد که فعالیت هایی که اعضا انجام می دهند تغییر کنند. در نهایت می توان چنین فرایندی را تغییر ارادی سازمان در محیط اجتماعی دانست (تراکنش پذیری سازمان اجتماعی). یعنی سازمان، گرچه متغیر خارجی مشترک با اعضا ندارد، ولی با استفاده از متغیرهای محیطی اعضا قادر به تغییر در محیط اجتماعی است و این در حالی است که خود در محیط گراف های اجتماعی زندگی می کند.(مورد 7)

 

یک سازمان که موجودی کنش پذیر نبود حالا به موجودی تراکنش پذیر تبدیل شده است. یعنی تقریبا هر کنشی که یک موجود اجتماعی با محیط انجام می دهد توسط سازمان اجتماعی نیز قابل انجام است ولی با واسطه ها و سلسله مراتب. در نتیجه این امکان وجود دارد که یک سازمان اجتماعی مانند هر موجود دیگری فعالیتی محیطی با سود مثبت یا منفی انجام دهد (مورد 5).

 

تا کنون فرض بر این بود که روابط فعال بین اعضا و سازمان روابطی هم ارزش هستند و در نتیجه ارزش اقتصادی کل سازمان ثابت می ماند (زیرا ارزش وارد شده در رویداد میرایی سازمان از بین می رود). اما با بزرگ و پیچیده تر شدن سازمان های اجتماعی آسایش و خدماتی که ارائه می دهند و همین طور ارزش آن ها افزایش می یابد و روابط فعال سازمان پر ارزش تر و قوی تر می شوند. در چنین افزایش هایی این امکان وجود دارد که یکی از دو رابطه ی فعال رفت و برگشت بین اعضا و سازمان پر ارزش تر شود و در نتیجه جریانی از سود را به یکی از دو طرف برقرار کند. اگر جریان سود به سمت سازمان باشد یعنی سازمان شدیدا ارزش مند شده است و در این حال اعتبار سازمان نیز افزایش می یابد. اگر جریان به سمت اعضا باشد یعنی سازمان کم ارزش شده است. در این حالت سازمان میرایی سازمان اعتبار آن را کاهش خواهد داد و ادامه ی این حالت می تواند منجر به فروپاشی سازمان شود. (مورد 2 و 6)

 

و همین گونه باقی جزییات ... همان گونه که مشاهده می شود گویا تفاوت های اساسی موجودات کنش پذیر و سازمان ها از بین رفته باشد و دیگر تمایز آن چنانی میان این دو نتوان پیدا کرد. در این حالت کلی جامعه را مجموعه ای از اعضای اجتماعی خواهیم دید که این اعضا یا موجود اجتماعی هستند یا سازمان اجتماعی. در ابتدای این متن ها جامعه به معنی مجموعه ای از موجودات اجتماعی دارای متغیرهای درونی و خارجی تصور شده بود ولی به تدریج با پدیدار شدن مفهوم سازمان اجتماعی ساختار ناهمگون متفاوت دیگری به اعضای جامعه اضافه شد که در واقع یک شبکه بود نه یک موجود اجتماعی و در نگاه اول هیچ ویژگی همگونی با دیگر موجودات نداشت. ولی حالا با یکی شدن همه ی توانایی های خارجی موجود اجتماعی و سازمان اجتماعی به نقطه ای می رسیم که دوباره با شروع این متن ها یکی شده است. انگار که از ابتدا می توانستیم چنین فرض کنیم که اعضای یک جامعه صرف نظر از فرایند شکل گیری و نابودی خود موجوداتی هستند با ویژگی های خروجی مشخص.

 

این مطلب از این جهت برای من بسیار مهم است که نشان از یک تقارن در این طرح است. یعنی با مقیاس کردن این طرح دوباره به خود آن می رسیم. به عبارت دقیق تر وقتی با شروع از مقدمات طرح پیچیده گی هایی به آن می افزاییم در نقطه ای از این بزرگ شدن پیچیدگی ها، مقدمات طرح دوباره مشاهده می شوند. به این تقارن یک تقارن فراکتال fractal symmetry می گویند. اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم که چه چیزی در فرایند مقیاس شدن به خودش تبدیل می شود باید از یک عنصر اجتماعی نام ببریم. یعنی با شروع از موجوداتی که ویژگی های تعیین کننده ی استقلال، انفراد، عینیت اجتماعی (داشتن دارایی، مبادله، رابطه، ...) داشتند دوباره به موجوداتی از همین دست می رسیم.

تقارن این طرح را می توان هم در جهت افزایش پیچیدگی و هم در جهت کاهش پیچیدگی به کار برد. یعنی می توان یک بار دیگر روابط سازمان های را در طول زمان های بسیار بلند تر در نظر گرفت و ... و همین طور می توان طرح را به یک موجود اجتماعی کنش پذیر مقیاس کرد و نتیجه گرفت او نیز یک سازمان است. این موارد را شاید بتوان با مسامحه ی نسبتا زیادی به تاریخ و بدن انسان تعبیر کرد.

نوشته شده توسط shahin در ساعت

طرح برایم چه معنایی دارد؟

 

تئوری های ریاضی، به استثنای تئوری مجموعه ها، با کمک مفاهیمی بنیادی مانند مجموعه و عضویت به همراه روابطی نمادین و با فرض گرفتن مجموعه ای از اصول موضوع به مجموعه ای از قضایا درباره ی موضوع تئوری گسترش پیدا می کنند. تئوری های ریاضی به معنی دقیق واژه دقیق هستند. این تئوری ها در کمترین ارتباط با دنیای واقعی هستند و حتی گاهی کمترین ارتباط با مفاهیم قبلی a priori که مجموعه و عضویت البته استثنا هستند. به عبارتی فارق و بی نیاز بودن از تفسیر و معنا در تئوری های عمیق ریاضی یه اوج خود می رسد. در مقابل چنین تئوری هایی به سختی قابل استفاده و کاربرد در واقعیت هستند.

 

از طرفی تئوری ها علمی، به ویژه های تئوری های فیزیکی، همان گونه که قبلا نوشته شد به گونه ای اساسی بر پایه ی مفاهیمی قبلی بنا شده اند به گونه ای که بدون چنین مفاهیمی که ذاتا در واقعیت معنا پیدا می کنند یک تئوری فیزیک چیزی نیست جز عبارات نمادین ریاضی بی معنی و بی تفسیر. به عبارتی فعالیت مشخصه ی فیزیک پیدا کردن (انتزاع) مفاهیم بنیادی و تفسیر کردن عبارات نمادین است. اما به هر صورت همان گونه که در "پارادایم روش علمی" توضیح داده شد علم در محقق کردن این فعالیت روش ویژه ی خود را دنبال می کند و خارج از آن اعتبار علمی از میان می رود.

 

اما در روش علمی حلقه ی گمشده ای وجود دارد که بدون در نظر گرفتن آن بسط تئوری های علمی غیر ممکن می نماید مگر با حدس و شهود. این بخش گمشده از روش علمی که بر هر بخشی از آن مقدم است مرحله ی انتزاع است که سابق بر این مطالب زیادی درباره ی آن نوشته شد. در حقیقت علم با آهنجش شروع می شود و با تفسیر خاتمه می یابد. گونه های مختلف روش های علمی که تاکنون مطرح شده اند درباره ی فرایند و روی ساختن مفاهیم تئوری چیزی نمی گویند. از همین رو بین تئوری هایی که با روش مشترک علمی استخراج شده اند تفاوت های بسیار فاحشی وجود دارد. به گونه ای که گویا روش علمی فقط روشی برای فیزیک است.

 

اما چرا فیزیک این گونه دقیق پیشرفت کرده است در حالی که باقی علوم در بهترین حالت مجموعه ای از تحلیل های آماری روی شمارها و حتی کمیت های فیزیک (یعنی در بهترین حالت وابستگی به فیزیک) و رفتار شناسی ... هستند. با دقت های بسیار بسیار کمتر از فیزیک. به نظر من اولین دلیل، اگر مهم ترین دلیل نباشد، این است که در علوم دیگر مفاهیم وجود ندارند. البته که وجود دارند؛ مفاهیم به صورت دقیق وجود ندارند. وقتی واقعیتی به طور دقیق آهنجش شود دقیقا با یک شیء ریاضی متناظر می شود که تمام ویژگی های تعیین کننده ی آن در شیء ریاضی در نظر گرفته شده است. اما مفاهیمی که در علوم غیر فیزیکی استفاده شده است و می شود انبوهی از مفاهیمی بسیار ساده ولی بسیار کاربردی زندگی روزمره ی انسان هاست. مثلا وقتی در علوم اجتماعی صحبت از جامعه می شود این مفهوم هنوز همان قدر بی مفهوم و غیر دقیق است که در صحبت های روزمره از آن می گوییم. با یک تفاوت: واژه ی جامعه در صحبت های روزمره همانند واژگان دیگر نمادی بسیار کاربردی است در حالی که با ورود آن به علوم اجتماعی این مزیت را هم از دست می دهد. [این حالت های شدید گفتارم در واژه های   "بسیار"   مشهود شده اند]

 

اما وضعیت برای فیزیک فرق می کند. مفاهیم بنیادی فیزیک مانند ذره ذاتا آن قدر ساده بوده اند که نیازی به روش های پیچیده ی آهنجش نداشته باشند، به همین خاطر به صورت شهودی آهنجیده شده اند. در مقابل مفهوم جامعه آن قدر پیچیده است که بسیار سخت بتوان آن را با شهود آهنجید، نتیجه این که واژه را درست از گفتار به تئوری منتقل خواهیم کرد بدون این که ....

 

بنابراین در نقطه ای که ایستاده ایم جا برای چیزی خالی است که یک تئوری علمی نیست ولی مفاهیم بنیادی را برای گسترش یک تئوری علمی تولید می کند. من نام چنین چیزی را یک طرح scheme می گذارم. یک طرح، توصیف واقعیت است وقتی در قالب عبارات نمادین و اشیاء ریاضی بیان شود. بنابراین یک تئوری ریاضی نخواهد بود. از طرفی روش علمی را نیز دنبال نمی کند و از آزمایش و تجربه خبری نیست پس تئوری علمی هم نیست. گرچه یک طرح در عمل بیشتر شبیه یک تئوری ریاضی است تا تئوری علمی و حتی می توان به گونه ای آن را بیان کرد که یک تئوری ریاضی شود اما به هر صورت هدف یک طرح نمایش تمام عبارات ریاضی لازم یا غیر لازم نیست.

 

البته یک طرح نمی تواند جدا از دنیای واقعی گسترش پیدا کند چون واقعیت را توصیف می کند. بنابراین اگر چه آزمایش و تجربه در آن وجود ندارد ولی به شدت تفسیر محور interpretive است. یعنی یک طرح در صورتی اعتبار دارد که قابل تفسیر باشد [متن "درباره ی تفسیر در علم"]. بررسی اعتبار یک طرح در عمل به بررسی اعتبار اجزا و عناصر مفهومی آن تجزیه خواهد شد و بنابراین باید قابل تفسیر بودن هر عنصر را در واقعیت آزمود. اما مشکلی جدی در این وجود دارد. بسیار جدی.

  

نوشته شده توسط shahin در ساعت

متقارن ترین شئ چیست؟

مفهوم تقارن در فیزیک

 

مفهوم تقارن از زمان های بسیار کهن در هنر وجود داشته است. اما بیش از یک و نیم قرن نمی شود که مفهوم تقارن به صورت نمادین در تئوری های ریاضی وارد شده است. حتی نمی توان دقیقا ادعا کرد که تا حدود یک قرن پیش چنین مفهومی به صورت کاملا دقیق و نمادین بر اساس اصول موضوعه ی ریاضی تعریف شده است.

 

رویکرد به تقارن بسیار ساده و عمیق است. در تعریف مفهوم تقارن از چند مفهوم دیگر استفاده می شود. اول یک شئ ریاضی object که تقارن برای آن تعریف می شود و در حالت کلی یک مجموعه از اشیاء ریاضی مختصر است. دوم یک تبدیل transformation که نوع تقارن را مشخص می کند و در حالت کلی یک نگاشت mapping است که شئ ریاضی مورد نظر را به تصویرش image می نگارد. سوم اتحاد، یکی بودن identity که ذات مفهوم تقارن از آن سرچشمه می گیرد. با داشتن چنین مفاهیمی، تقارن symmetry یعنی یکی شدن تصویر یک شئ با خود آن شئ وقتی یک تبدیل روی آن صورت می گیرد. به عبارتی اگر یک شئ با انجام یک تبدیل به خودش تبدیل شود می گوییم نسبت به آن تبدیل تقارن دارد.

 

همان گونه که مشاهده می شود معنی تقارن در عمق مطلب پنهان است. این معنی همان یکی شدن identity می باشد. یعنی تقارن یک نوع یکی بودن است. گاهی اوقات درباره ی تقارن های یک شئ صحبت می شود. روشن است که منظور مجموعه ی تمام تبدیلاتی است که شئ نسبت به آن ها تقارن داشته باشد. بنابراین وقتی از تقارن دایره صحبت می شود یعنی همه ی تبدیلاتی که دایره را دایره کند. و گاهی درباره ی حالت های متقارن یک تبدیل. در این صورت منظور مجموعه ای تمام اشیاء متمایزی است که نسبت به تبدیل مورد نظر تقارن دارند. مثلا در یک دوران 60 درجه تعداد نا محدودی از اشیاء تقارن دارند؛ بینهایت فرم از دانه های برف، دایره، ....

 

تا پیش از سال های 1960 مفهوم تقارن به صورت دقیق و کاربردی وارد فیزیک نشده بود. یعنی تا پیش از این تقارن در مفهومی ترین حالت خود یک تعریف ریاضی بود و در عمل و دنیای واقعی تعریف و پیدا کردن و آزمایش آن دور از انتظار می نمود. اما در همین سال ها با آشکار شدن تقارن های پی در پی در مکانیک کوانتم و دنیای ذرات بدون گسترش (بدون بعد) فردی به نام ویگنر E. P. Wigner مفهوم تقارن را به عنوان یک کمیت فیزیکی مطرح ساخت. این فیزیک دان با شرح و بسط یک تئوری قدیمی ریاضی که ظاهرا هیچ ارتباط جدیدی با فیزیک ندارد راهگشای سال های آینده ی فیزیک ذرات بنیادی شد. وی در کتاب

 

Group Theory, E. P. Wigner, 1959 (Academic Press)

 

از ریاضیات گروه و تقارن برای رسیدن به این هدف استفاده کرد. با گذر از این نکته می توان گفت تقارن یک کمیت فیزیکی مانند هر کمیت فیزیکی دیگر است که قابل اندازه گیری و آزمایش است و نتیجه ی ان نیز یک عدد حقیقی (در حالت کلی تر مختلط) است. حتی فراتر این که چنین تقارن هایی می توانند با زمان تغییر کنند یا حتی پایستگی داشته باشند. اما تقارن هایی که در فیزیک وجود دارند از چه دست تقارن هایی هستند.

 

همان طور که پیشتر ذکر شد تقارن های هندسی آشنا ترین تقارن ها هستند. در این این گونه تقارن های شئ مورد نظر یک فرم هندسی (یک مجموعه نقطه) است و تبدیل نیز یک تبدیل هندسی (تبدیل نقاط در یک فضای مختصات) است. مثلا یک خط مستقیم دارای تقارن جابه جایی است که تبدیل تقارن در آن جابه جایی به اندازه ی محدود است. در چنین حالتی می گوییم شئ مورد نظر یعنی خط مستقیم نسبت به تبدیل یعنی جابه جایی همگن است، یا در واقع فرقی نمی کند خط را کجا قرار داده باشیم. خط مستقیم نسبت به معکوس کردن مختصات نیر متقارن است. یعنی اگر تمام نقاط نسبت به یک نقطه روی خط به نقطه ی مقابل بروند خط به خورد تبدیل می شود.

 

اگر به جای خط مستقیم یک شکل متناوب مانند خطوط راه آهن را در نظر بگیریم تبدیل هایی که شکل را به خودش می نگارند محدودتر می شود. دقیق تر این که فقط به ازای بعضی جابه جایی ها با اندازه ی مشخص شکل به خودش تبدیل می شود ولی شکل هنوز متقارن است و تقارن متناوب دارد.

 

با یک بررسی مختصر و استقرایی به سرعت می توان دریافت که تقارن های هندسی اشکال به ترکیبی از دوران، انتقال (جابه جایی)، معکوس کردن ایجاد می شوند. در همه ی این تبدیلات اندازه ی اشکال ثابت می ماند. ولی اشکال دیگری نیز قابل تصورند که در تبدیل های مقیاس شدنی نیز متقارن می مانند. چنین اشکالی را با نام فراکتال می شناسیم. [تقارن طرح پیش بهانه ای بود برای آماده کردن این متن] به عبارتی اگر تبدیل مورد نظر اندازه ها را در ثابت مشخصی ضرب کند آن گاه اگر شکل نسبت به این تبدیل متقارن باشد ناچار در مقیاس های معینی شکل عینا تکرار می شود. یکی از بهترین نمونه های تابع نمایی است. y = exp( x ) به سادگی مشخص که اگر بنویسیم y + exp( c ) = exp( x + c ) در این صورت تبدیل

 y2 = y + exp( c )

x2 = x + c

 

تابع را به خودش تبدیل می کند. یعنی اگر روی محور x به جلو رویم و همزمان محور y را فشرده کنیم همان شکل را خواهیم دید. بنابراین شکل از یک بعد خود دارای تقارن فراکتال است.

 

نمونه های پیچیده تر و البته معروف تر مثلث سرپینسکی، مجموعه ی مندل برت، ... هستند. تبدیل تقارن در مثلث سرپینسکی یک دوران 60 درجه به همراه یک مقیاس شدن به مرکزیت و میزانی مشخص است. ناگفته پیدا است که به خاطر وجود دوران 60 درجه در تبدیل تقارن چنین اشکالی باید شبیه دانه های برف باشند و البته همین گونه است.

 

به جز تقارن های هندسی تقارن های ملموس دیگری نیز وجود دارند، از جمله تقارن های زمانی. مثلا یک تابع که نسبت به زمان ثابت است دارای تقارن جابه جایی است و به عبارتی زمان برایش همگن می باشد. یا در تئوری سیستم ها اگر سیستمی نسبت به جابه جایی در طول زمان ثابت بماند time invariant (پاسخ آن نیز با جابه جایی زمانی جابه جا شود) متقارن است. به همین صورت توابع و سیگنال هایی که در طول زمان متناوب هستند دارای تقارن جابه جایی به مقدار مشخص طول تناوب می باشند. و یکی از جالب ترین تقارن های زمانی تقارن معکوس کردن زمان است. اگر رویدادی به گونه ای در طول زمان اتفاق افتد که با معکوس کردن جهت پیش روی زمان خودش نتیجه شود آن رویداد نسبت به معکوس کردن زمان متقارن است. که البته بسیار نادر است.

 

از آن جالب تر و البته کمتر قابل تجربه و لمس تقارن های زمانی با مقیاس زمان است. به عبارتی صریح تر رویدادی که در طول زمان فراکتال باشد. حتی پیدا کردن مشابه آن در واقعیت نیز کار سختی است. شاید بتوان به تاریخ اشاره کرد. تاریخ تا حدی دارای این ویژگی است که اگر در مقیاس های مختلف نظاره شود گاهی شبیه خودش می نماید [دنبال نمونه ی صدق نمی گردم]. اما جدا از مورد تاریخ اگر خواسته باشیم تابعی فراکتال نسبت به زمان داشته باشیم به توابعی از دست نمایی ها و توانی های می رسیم. مثلا اگر تبدیل در تقارن فراکتال زمانی مورد نظر این باشد که زمان جابه جا شود و همچنین رویداد نیز مقیاس شود می رسیم به تابع نمایی. اما اگر تبدیل این باشد که هر دوی زمان و رویداد مقیاس شوند به  توابع     توان       y = x^n می رسیم. همچنین اگر تبدیل مورد نظر مقیاسی با مقدار مشخص باشد (نه هر مقیاس) در حالت کلی رویدادی داریم که در بازه ی زمانی مشخصی روی داده است و پیشروی زمان در بازه های زمانی مقیاس شده ی بعدی نیز روی می دهد.

 

تقارن هایی که در پدیده ها و رویدادهای فیزیک وجود دارند نیز از همین دست تقارن های مکانی (هندسی) و زمانی هستند. یعنی گاهی در یک پدیده یک متغیر فیزیکی نسبت به تقارن های هندسی متقارن است یعنی با تبدیل های هندسی به خودش تبدیل می شود، به ویژه که معمولا این کمیت فیزیکی متقارن انرژی است. گاهی نسبت به زمان و گاهی تقارن های دیگری که نمونه های عینی آن در ذرات بنیادی وجود دارد. این آخرین تقارن به نام تقارن جایگشت permutation یا تبادل exchange شناخته می شود و به این معنی است که اگر در یک پدیده جای چند ذره را با هم تعویض کنیم همان پدیده را خواهیم داشت. تبدیل در این تقارن همان عمل جایگشت یا تعویض است. به طور مثال در مکانیک کلاسیک اگر دو جسم صلب یکسان با هم در کنش باشند پدیده ای خواهیم داشت که با عوض کردن دو جسم با همدیگر تفاوتی نخواهد کرد. گرچه در واقع یکسان بودن دو چیز عملی نیست ولی در مکانیک ذرات بنیادی با ذراتی رو به رو می شویم که به معنی واقعی یکسان هستند. جدای این مطلب تقارن جایگشت با نگاه دیگری نیز قابل طرح است. در توصیف ذرات بنیادی گروه هایی از آن ها می توان یافت که با جایگشت های خاصی از آن ها در آن گروه تمام پدیده های فیزیک بدون تغییر (متقارن) می مانند.

 

تقارن های مکانی و زمانی به صورت کلی تری نیز در فیزیک وجود دارند. این تقارن های به نام تقارن های دینامیک شناخته می شوند... [احساس می کنم بیهوده ادامه می دهم... یا شاید نمی توانم ادامه دهم...]

 [ولی نوشتن پرسشی خالی از ارزش نخواهد بود]متقارن ترین شئ چیست؟

نوشته شده توسط shahin در ساعت

مارس 14 ؛ به مناسبت تولد اینیشتین

به نام خدا

آلبرت اينشتين در 14 مارس 1879 در  Ulm شهر کوچکي در آلمان به دنيا آمد. خانواده ي وي يهودي بودند. پدر او هرمان گرچه مذهبي نبود ولي او را به مدرسه ي کاتوليک ها فرستاد. آلبرت تنها بچه ي يهودي کلاس بود. علاوه بر مدرسه آلبرت از مادر خود ويولن آموخت. او ابتدا علاقه اي به تمرين ها نداشت اما بعدها از نواختن سونات هاي موزارت به آرامش عميقي دست مي يافت.

طبق گفته ي اينشتين يکي از اولين و تاثير گذار ترين پديده هاي دوران کودکيش قطب نمايي بود که پدر به او نشان داده بود و او متوجه شده بود نيرويي در فضاي تهي بر عقربه اثر مي کند. در سال 1889 يک دانشجوي پزشکي به نام ماکس تالمود  اينشتين را با کتاب هاي فلسفه و علوم پايه آشنا کرد از جمله نقد عقل محض از کانت و مدتي بعد هندسه و حساب ديفرانسيل. او در اين هنگام 12 سال داشت و در دبيرستان لويت پولد مشغول به ادامه ي تحصيل بود. گفته شده اينشتين دچار کندي در يادگيري بوده است ولي استعداد او در چند مورد نشان مي دهد وي فردي خودگرا(autism) بوده است. آن طور که خود اينشتين گفته است پس از يک دوره پريشاني شش ماهه از دبيرستان اخراج شده است. ظاهرا اين بهانه اي بوده براي بازگشت به خانه در ايتاليا.

اولين کار علمي اينشتين "بررسي اتر در ميدان مغناطيسي" در 1894 به رشته ي تحرير در آمد. او در سال 1896 ديپلمش را از دبيرستان آرائو در سويس گرفت جايي که با فراغ خاطر مي توانست الکترومغناطيس ماکسول را مطالعه کند. او در سال 1900 مقاله ي "نتايج مشاهدات پديده ي کاپيلاريته" را در Annalen der Physik منتشر کرد.

اينشتين تا سال 1905 کار چشمگيري نداشت اما در اين سال چهار مقاله ي بسيار تاثير گذار در Annalen der Physik منتشر کرد: ( اتحاديه بين المللي فيزيک کاربردي و محض صدمين سال گرد انتشار مقالات اينشتين را سال جهادي فيزيک نام گذاري کرد. )

مقاله ي اول "ديدگاهي عميق بر توليد و انتشار نور" پديده ي فتوالکتريک و ويژگي هاي ذره اي نور را به کمک مفهوم light quanta  ( بعدا به نام photon شناخته شد) توضيح ميدهد.

مقاله ي دوم "درباره ي حرکت ذرات کوچک معلق در مايع آرام" علاوه بر اين که وجود ذرات اتمي را به واقعيت نزديک تر مي کند به بررسي Brownian motion مي پردازد.

مقاله ي سوم "در باب الکتروديناميک اجسام متحرک" مقاله ايست که شهرت اينشتين مرهون آن است؛ نسبيت. وي در اين مقاله دو اصل نسبيت خاص را فرض گرفته و تبديلات لورنتس را از آن ها نتيجه مي گيرد. تبديلات لورنتس نتايج حيرت انگيزي دارد از جمله اتساع زمان و انقباض طول در سرعت هاي نزديک سرعت نور.

و مقاله ي چهارم "آيا جرم يک جسم به انرژي آن بستگي دارد؟" که يکي ديگر از نتايج نسبيت خاص است و فرمول مشهور E = m c2 را به همراه دارد. نظريه اي که بيش از هر نظريه ي ديگر اينشتين تاييد شده است.

در 1907 اينشتين هنگام تلاش براي وارد کردن گرانش به نظريه ي نسبيت متوجه شد نظريه نياز به تعميم دارد و به اين نتيجه رسيد که مسير نور در ميدان گرانش خميده مي شود، وي اين نتيجه را به عنوان  شاد ترين فکر زندگي خود ياد کرده است. در 1912 براي فرموله کردن تئوري گرانش از هندسه ي ريماني کمک گرفت و موفق شد در 1914 معادلات ميدان گرانشي را ارائه دهد.

آلبرت اينشتين در سال 1921 به خاطر توجيه پديده ي فتوالکتريک و خدماتش به فيزيک نظري جايزه ي نوبل دريافت کرد. در اين دوره اينشتين در اوج زندگي علمي خود قرار داشت.

بقيه ي عمر اينشتين وقف تئوري ميدان واحد شد. اين تئوري که بايد قانون گرانش اينشتين و معادلات نسبيتي ماکسول را در بر گيرد با عناوين ديگري چون تئوري همه چيز، تئوري تعميم يافته ي گرانش و وحدت نيروها نيز شناخته شده است. متاسفانه آخرين دست آورد هاي اينشتين که درباره ي همين نظريه است به دليل نداشتن هيچ گونه نتايج نظري ( اين نظريه به بيان اينشتين فقط شامل چهار معادله و يک اتحاد است اما گونه ي ديگري از آن که توسط اروين شرودينگر ارائه شده شامل يک اصل است )  و عدم امکان آزمايش در ميان انبوهي از اين دست نظريات به فراموشي سپرده شد. از جمله ديگر کارهاي علمي اينشتين:

§  توضيحي بر آبي بودن آسمان ( تئوري پراکندگي ) در 1910.

§  مقاله ي "مکانيک کوانتمي تابش" در 1917 با ايده ي کاربردي گسيل القايي stimulated emission که زيربناي ليزرهاست.

§  مقاله اي در کيهانشناسي در 1917 که وجود يک ترم اضافه را در معادله ي گرانش پيش بيني مي کرد. اين ترم که به ثابت کيهاني شد مدتي بعد رد شد.  به گفته ي اينشتين اضافه کردن ثابت کيهاني بزرگ ترين اشتباه عمرش بوده است.

§  ارائه ي مقاله ي توزيع آماري Bose-Einstein ( فيزيک دان هندي ) در 1924.

§  مقاله ي EPR (Einstein-Podolsky-Rosen) در 1936 که طبق آن مکانيک کوانتمي به عنوان يک تئوري آماري صرف شناخته مي شود. ( تفسير اينشتين از مکانيک کوانتم )

§  و مقالات سال هاي 1945، 1947 و 1949 در تئوري تعميم يافته ي گرانش که آخرين و به تعبيري ناکام ترين کار او به شمار مي آيند.

اينشتين بر خلاف آن چه تصور مي شود فرد نامرتب، گوشه گير يا حواس پرتي نبوده است لااقل تا سال هاي ارائه ي نسبيت عام. از اين دوره به بعد موفقيت علمي چشمگيري ( آن چنان که در نسبيت به نست آورده بود ) نصيب وي نمي شود. البته اگر جوانب ديگر در نظر گرفته نشود؛ اينشتين دو بار در طول زندگي خود ازدواج کرد. بار اول با ميلوا ماريچ دختري از صربستان که در پلي تکنيک زوريخ در سويس با او هم کلاس بود. آشنايي ميلوا و آلبرت به 1896 بر مي گردد وقتي ميلوا از رشته ي پزشکي به رشته اي که اينشتين تحصيل مي کرد تغيير رشته داد. چيزي که در هر دوره اي ذهن اينشتين را بيش از هر چيز مشغول مي کرد رياضي و فيزيک  بود به همين خاطر زندگي روزمره برايش يک حاشيه بود و در همين سال ها وضع مالي مناسبي براي تشکيل زندگي نداشت تا اين که در 1902 در موسسه ي ثبت اختراعات سويس شغلي به دست آورد. سپس در 1903 با ماريچ ازدواج کرد. حاصل زندگی مشترک آلبرت و ميلوا يک دختر به نام ليزرل و دو پسر به نام های هانس آلبرت(1904) و ادوارد (1910) بود. در سال 1905 گاه دوستان اينشتين وي را مي ديدند که بر نيمکتي در پياده روي شلوغي نشسته، دفترش در کالسکه ي بچه،  غرق در محاسبات طولاني و کودک با جغجغه به سر او مي کوبد. اينشتين و ميلوا ماريچ در 14 فوريه 1919 از هم جدا شدند و اينشتين با دختر عموي بزرگ تر از حودش الزا  لونتال ازدواج کرد. آن ها صاحب فرزندي نشدند. اين ازدواج تا حدي شبيه رابطه ي بيمار و پرستار بود زيرا  الزا  از اينشتين که به خاطر عدم توجه به خيلي چيزها دچار ناراحتي اعصاب و معده شده بود مراقبت مي کرد.

گرچه اينشتين به عنوان يک يهود، صلح جو، فيزيک دان، فيلسوف و ... شناخته شده است ولي آن چه وي را از تمام رسته ها و گروه ها جدا مي کند يک حس کنجکاوانه است که وي را در تمام شرايط اعم از جنگ و صلح و تاهل و تجرد و فقر و ثروت و شهرت و ... تنها نميگذارد. گرچه در اين مورد نظر دادن کار دشواريست اما شايد چيزي که آلبرت اينشتين را از تمام مردم قرن متمايز مي کند چيز منحصر به فرديست که محور زندگي او مي شود و به خاطر آن زندگي مي کند.

به عنوان رفع يک سوءبرداشت از رابطه ي اينشتين و بمب اتم ذکر ماجراي زير خالي از فايده نيست: اينشتين در 1932 يک سال قبل از اين که هيتلر به قدرت برسد به دانشگاه Princeton آمريکا مي رود. در طول دهه ي 1930 تلاش حزب نازي بر اين بوده است تا اينشتين به عنوان فيزيک دان يهود شناخته شود. اينشتين تبعيت آلماني خود را اعلام کرده و در آمريکا مي ماند. در سال 1939 اينشتين به تشويق لئو زيلارد نامه اي به فرانکلين  روزولت مي نويسد و در آن از خطرات احتمالي دست يابي دولت نازي به سلاح اتمي خبر ميدهد. ( لازم به ذکر است شکافت هسته ای پيش از اين تاريخ توسط دو گروه از دانشمندان در اروپا و آمريکا انجام شده بود)  روزولت طرح تحقيقاتي کوچکي را شروع مي کند که بعدا به پروژه ي منهتن معروف مي شود. هنگام تسليم آلمان در مه 1945 زيلارد که اين بار  استفاده از بمب اتمي را غير ضروري مي بيند مانند گذشته از طريق اينشتين نامه اي به روزولت مي نويسد و قرار ملاقاتي ترتيب ميدهد اما روزولت قبل از قرار مي ميرد و ترومن جانشين وي مي شود. در نهايت زيلارد نمي تواند برنز وزير امور خارجه را که به جاي ترومن با او مذاکره مي کند، متقاعد کند.دولت آمريکا معتقد بود پروژه ي 6000$ که 2000000000$ هزينه برداشته بود نبايد بي نتيجه بماند.  زيلارد نامه ي ديگري به رييس جمهور مي نويسد که 68 تن از دانشمندان پروژه ي منهتن  آن را امضا کرده اند مبني بر اين که قدرت  بمب در منطقه اي غير مسکوني در حضور ناظران بين المللي نمايش داده شود. ولي تمام تلاش ها بي اثر بود. اينشتين پس از اتمام جنگ راي زني هايي براي خلع سلاح هسته اي انجام داد. همچنين همکاري وي با برتراند راسل و آلبرت شوايزر در مورد عدم استفاده از تسليحات هسته اي. (Russell-Einstein Manifesto )

اينشتين در 18 آوريل 1955 در بيمارستان Princeton در گذشت، طبق گفته ي پرستار وي قبل از مرگ جملاتي به آلماني زمزمه کرده است. کنار تخت انبوهي از معادلات فرصت براي زنده شدن مي خواستند.

نوشته شده توسط shahin در ساعت

چیزها چه قدر ارزش دارند؟ 9

ادامه ی چیزها چه قدر ارزش دارند:

بازنگری

نگاهی مختصر به تورم

نوشته شده توسط shahin در ساعت