« تیر 1385 | ص?حه اصلی | شهریور 1385 »

مشاهده و دریا?ت 1

امروز متوجه شدم یکی از مطالبی که باید در رشته نوشته های وجود و ایده آلیسم می گ?تم ?راموش کردم و حالا می نویسمش...

مدتی پیش به این ?کر می کردم: با توجه به این که با گذشت زمان خیلی از اشیاء انتزاعی ریاضی وارد دنیای واقعیت و ?یزیک شدن آیا این امکان وجود داره که تمام اشیاء ریاضی دچار همین ?رایند واقعی شدن بشن؟ یا به عبارتی هر انتزاع ریاضی رو می شه در طبیعت پیدا کرد؟ هم زمان با این مورد دیگه ای هم وارد صحنه ی ذهنم شده بود؛ یه نابینا دنیا رو چه طور می بینه [منظورم چیزی که از خارج دنیای درونی آدم بهش می رسه] یا آدم های دیگه ای که به نوعی دچار یه جور نقص در احساس هستن؟ و حتی حالت مقابلش؛ اگر آدمی باشه که توانایی های حسی بیش از آدمیزاد داشته باشه دنیا و پدیده ها رو چه جوری درک می کنه؟ [اینو در ارتباط با اشیاء ریاضی در نظر داشته باشید] و همین طور به این ?کر می کردم موجود دیگه ای جز انسان چه دریا?تی از پدیده ها داره؟

چیزی که تو این متن می خوام ازش صحبت کنم بیش از این که جوابی به این سئوالات باشه تاکید و تعری?ـــیه از واژه ی "دریا?ت" perception. و جز این هم چیز جدیدی نداره.

در مورد زنبور عسل یا مگس با توجه به ساختار دستگاه بیناییــشون گ?ته می شه که این موجودات باید تصویری با ?لان اوصا? ببین. اول به خاطر کمتر بودن توان ت?کیک چشم زنبور نسبت به انسان باید تصویر تارتری ببینه. دوم این که چشم زنبور بعضی رنگ ها که قابل مشاهده برای انسان نیست رو می بینه و بعضی ها رو نمی بینه و گ?ته می شه که زنبور ?لان رنگ رو به جای یه رنگ دیگه می بینه [یعنی تصویری که بعضی رنگ هاش عوض شده]. من مثه بعضی ها دیگه ?کر می کنم این طور توصی? کردن دنیا از چشم یه موجود دیگه کار اشتباهــیه به این خاطر که اون موجود از پدیده های مورد احساسش دریا?تی داره که ما اون دریا?ت رو نداریم و هر چند دستگاه بینایی یه زنبور در کل از نمونه ی انسانیش ساده تر و کم توان تره ولی دریا?تش از نور، رنگ، بعد، پیچش تصویر، وضوح و تاری، ... منحصر به همین موجود یا موجودات بسیار مشابهش هست. به طور مثال با توجه به خمیده بودن سطح چشم زنبور یا مگس این موجودات دریا?تی از پیچش دارن که برای ما حتی قابل تصور هم نیست. [ < نکته ای که می خوام روش تاکید کنم همینه]  یعنی نمی شه گ?ت زنبور تصویری می بینه که در اون تصاویر در هم پیچیده شدن به عبارتی ?قط باید چشمی مثه چشم زنبور داشت که بشه ?همید چه دریا?تی داره.

در مورد یه نابینا هم می شه شبیه همین صحبت ها رو بیان کرد. به طور مثال یه نابینا دریا?تی از نور و رنگ نداره البته اگه از اون نوع نباشه که شدت نور رو تشخیص بده. و در اون نوع خاصش هم من بر این باورم که نمیشه گ?ت که تصویری که این نابینا می بینه دقیقا چه جوریه، حداقل دلیلی که می تونم بیارم اینه که اگه قرار باشه تصویری ?قط دارای اطلاعاتی از شدت نور باشه و نه رنگ هیچ راهی برای نمایش این تصویر نداریم [منظورم از نمایش الزاما در ذهن یه آدم بیناست] و می خوام تمایز قایل بشم بین یه عکس که بدون رنگ (مونوتن monotone) و یه تصویر ذهنی که ما درون دنیای ذهنیمون دریا?تش می کنیم، درستی این حر?ا وابسته به این تمایزه؛ تمایز بین دریا?ت حاصل از مشاهده و اطلاعات و آگاهی حاصل از مشاهده ، شاید [خودم هم در بیان چیز دوم یه کم نامطمئن هستم] تمایز بین دریا?ت و مشاهده شاید هم دریا?ت و آگاهی.

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و دریا?ت 2 (موجودات خیالی)

در همین ارتباط من به چند موجود خیالی ?کر کردم: موجودی که کور رنگه (که ازش صحبت شد)، آدمی که ?قط به اندازه ی یه نوار باریک روی شبکیه ی چشمش سلول وجود داره، آدمی که نابینا و ناشنواست (هلن کلر)، آدمی که نمی تونه چشمش رو تو حدقه حرکت بده، ...

در تمام این موارد می شه در مورد میزان آگاهی و نوع اون و ?رایند مشاهده ای که موجود یا آدم داره صحبت کرد ولی در مورد دریا?ت چیز زیادی نمی شه گ?ت. مثلا ?کر کن هلن کلر وقتی اولین واژه ها و معانی رو از معلمش دریا?ت کرده چه تصاویر ذهنی و چه حسی داشته؟

من موجودات خیالیم رو به چیزهایی که در یه دنیای ریاضی زندگی می کنن و بعضی اشیاء ریاضی رو مشاهده می کنن و از اونا دریا?ت دارن تعمیم دادم. مثلا یه مربع که روی یه ص?حه زندگی می کنه و ?قط در نقاط صحیح قرار می گیره و جابه جا می شه و بیناییش هم با برخورد با موجودات دیگه ی توی ص?حه انجام می شه...

نکته ی اول اینه که دنیای این مربع یه دنیای صحیح هست به عبارتی این مربع ?قط از اعداد صحیح دریا?ت داره و نه بیشتر. یعنی حتی اگه این مربع از طریق پاره ای انتزاعات ذهنی خودش به اعداد حقیقی برسه تا زمانی که با این اعداد در کنش نباشه این اعداد در دنیای واقعیش وجود ندارن همون طور که اعداد مختلط به طور واقعی در دنیای ما وجود نداره [گرچه این ?قط یه روی ماجراست].

دوم: اگه یه مربع حقیقی مهاجم با این مربع برخورد کنه و اونو به یه نقطه ی کسری ببره مربع ما این تجربه رو ?قط با دریا?ت های پیشین خودش می تونه درک کنه و توضیح بده. مثه این می مونه یکی از بعد چهارم با ما برخورد کنه و چون ما دریا?تی از بعد چهارم نداریم احساس می کنیم یه "چیز محال" [به این خاطر محال چون واقعا در بعد چهارم بوده] در بعد سوم با ما برخورد کرده.

سوم: تکرار تجربه هایی از این دست (تجربه هایی ?راحسی مثه جابه جایی حقیقی برای مربع صحیح) به مربع ما این امکان رو می ده که دریا?ت تازه ای از دنیا پیدا کنه، همون طور که ما وقتی به دنیا میایم دریا?ت آنچنانی از تجربه های حسی خودمون نداریم و به تدریج دریا?ت های ما شکل می گیرن. و این امکان وجود داره مربع ما علاوه بر این دریا?ت بتونه در نقاط حقیقی حرکت کنه، این مثال گرچه خیالیــه ولی اساس چیزی که بیان می کنه می تونه در مورد انسان هم صدق بکنه.

بد نیست مثال خیالی دیگه ای بزنم تا یکی از جنبه های دیگه ی دریا?ت مشخص بشه: موجودی رو تصور کنید که شبکیه ی چشمش ?قط دو سلول بالا و پایین داره که برای سادگی رنگ رو هم تشخیص نمی ده. خوب تقریبا در هر حالتی دو سلول با شدت های مختل? تحریک می شن، بنابراین از نظر انسان طبیعی به نظر می رسه که تصویر دریا?تی ص?حه ای با دو قسمت بالا و پایین باشه که با یه مرز از هم جدا شدن. ولی خوب الزاما این جوری نیست، حدس من اینه که این موجود دو نیم ص?حه نمی بینه و مرزی هم نمی بینه ولی نمی دونم چی می بینه. مهم اینه که این موجود الزاما دریا?تی از مرز نداره.

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و دریا?ت 3 (یک حدس و بیننده ها)

با ?رض چنین دیدگاهی [که من دارم] در مورد دریا?ت می خوام یه نتیجه گیری و یه حدس-گمان داشته باشم...

نتیجه گیری:

با توجه به این که در این دنیای پر از م?هوم ما به عنوان آدمیزاد نمی تونیم جای هر بیننده ای بشینیم و تمام چیزها رو دریا?ت کنیم گرچه تجربه های (مشاهدات) نو و خارج از عادت خوب و م?یده ولی غایت نیست. این همه رو گ?تم تا این گوشه یه نقب هم به عر?ان بزنم! آدم هر چه قدر هم دریا?ت گسترده ای داشته باشه باز از هر چیزی دریا?ت نداره.

حدس-گمان:

وقتی موجود زنده ای دچار مشکل های جسمی می شه نشان های عصبی signal به مغزش ?رستاده می شه که اونو از مشکل آگاه می کنه اما جز این نشان ها و اون آگاهی لااقل در مورد انسان چیز دیگه ای هم وجود داره و اون ناخوشایند بودنه. اگه درد (احساس ناخوشایند) هم یه دریا?ت باشه [همین!]. ?کر کن. چی می شه گ?ت.

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و دریا?ت 4 (دریا?ت و ساختار ?کر)

این متن مجال خوبی برای بررسی ?کر نیست ولی چیزی که جلوتر می نویسم بی ربط به دریا?ت نیست. طبق تعری?ی که من از دریا?ت دارم می شه گ?ت دریا?ت یکی از عناصر تجزیه ناپذیر ?کر هست؛ اتم ?کر. من چند وقت پیش از چندین ن?ر در مورد روش ?کرشون پرسیدم، ?رایند ?کری، اشیایی که باهاش ?کر می کنند. همون طور که انتظار داشتم بیشتر آدما با عناصر تصویری ?کر می کنند که در اغلب موارد با صدا همراهـه و بعضی ها ترجیح می دن وقتی ?کر می کنن با خودشون حر? بزنن و ?کرشون نمود کاملا زبانی داشته باشه.

تو اون روش شناسی ?کر به چند مورد جالب برخورد کردم:

مثلا یکی می گ?ت وقتی ?کر می کنه ?کرش به صورت نوشته از ذهنش عبور می کنه، حتی برای کمی شوخی اضا?ه کرد که این نوشته ها روی یه کتیبه حک شدن [کلی خنده شد!! ]

یا کس دیگه ای بود که اصلا مطمئن نبود تصاویر ?کرش رنگی هستن، آخرش هم چیز جالبی گ?ت؛ با وجود این که رنگ در ?کرش نیست اما سیاه س?ید و یا monotone هم نیست [خوب انگار این ادعا یکی از حر?امو تایید و یکی رو نقض می کنه]

یا یه دانشجوی کامپیوتر که با چیزهایی که باهاشون سر و کار داشت (مثه برنامه، debug کردن،...) ?کر می کرد. البته نمی خوام بگم اینا هم یه دریا?تن ولی گونه ی خیلی خیلی ضعی?ی از دریا?ت می تونن باشن.

شما هم اگه دوست دارید روش ?کرتون رو comment کنید!!

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (1)

مشاهده و دریا?ت 5 (سئوال دوران کودکی)

یکی از سئوالاتی که در دوران کودکی برام مطرح بود این بود که "آیا همه ی آدما اون چیزی رو می بینند که من می بینم؟". حتی یادمه اینو از مادرم هم پرسیده بودم و البته مادرم چه جوابی می تونست بهم بده! انگار همه داریم یه چیز می بینیم که سر بازگویی و صحبت در موردش ات?اق نظر داریم. اما من ?کر می کردم از کجا معلوم تصویری که مادرم می بینه بزرگ تر، کوچک تر، تارتر، واضح تر، ... از بینایی من نیست. من لابد باید جای مادرم می شستم تا چیزی که او می دید رو ببینم ولی این امکان پذیر نبود و همه چی ?راموش شد... [خوب خیلی چیزا این جوریند، وقتی نتونستیم جواب درستی براش پیدا کنیم در اعماق کودکیمون گم شدن و چیزایی جاشونو گر?تن که برامون خیلی خیلی بدیهی هستن، خیلی بدیهیات ما به هیچ وجه بدیهی نیستن... [این باشه واسه یه متن دیگه] ]

این روزا احساس می کنم دریا?ت با این ذکری که ازش ر?ته چیز مستقل (جدا از دیگر پدیده ها و ر?تار ها) ، به م?هومی عینی، از جنس ?کر (ایده)، من?رد، کلی و  جزء معنی دار ا?کاره [خوب البته خیلی ر?تارها و پدیده های روان با تعری? های مشخص ممکنـه دارای تمام این ویژگی ها باشن، منظورم ?قط یه پدیده شناسی و چند حدسـه نه بیشتر]...

روی شبکیه ی چشم ما دو نوع سلول وجود داره: حساس به شدت نور و حساس به رنگ. تراکم این سلول ها در نقاط مختل? ?رق می کنه. بیشترین تراکم مربوط به نقطه ی مقابل مردمک چشمه (120000 سلول در هر میلی متر مربع) به این نقطه می گن نقطه ی زرد. کمی دورتر محدوده ای وجود داره که عصب های بینایی از اون محدوده از کره ی چشم جدا می شن و به سمت مغز می رن، تو اون نقطه [?کر کنم به دلیل متصل شدن تمام عصب ها در اون نقطه] تراکم سلول بسیار کمه، تقریبا ص?ر و بهش می گن نقطه ی کور. واقعیت دیگه ای که در مورد چشم وجود داره همون طور که می دونید وارونه بودن تصویر شبکیه ست.

اما هیچ کدوم از ما نقطه ی کوری در تصاویر نمی بینیم و همین طور هیچ چیز رو وارونه. یه بار شنیدم که ندیدن نقطه ی کور رو این طوری توجیه می کنن که مغز با توجه به تجربه های حسی قبلی (دیده ها) می تونه قسمت حذ? شده ی تصویر دریا?تی رو درون یابی کنه همون طور که در مورد پویانمایی گ?ته می شه مغز توانایی ت?کیک تصاویر سریع رو نداره و پیوسته تشخیص می ده. خوب صر? نظر از این که ما این پدیده ها رو چه طور توجیه می کنیم این نمونه ها نشون دهنده ی اینه که ?رایند مشاهده-دریا?ت-آگاهی ما نسبت به نقص های ذاتی و حتی غیرذاتی عملکرد پایداری داره (چیزی که تو شبکه های عصبی به fault tolerance معرو?ه). مثلا اگه کسی قسمتی از شبکیه ی چشمش رو از دست بده تا مدتی تصویر رو خراب می بینه [از خودم (و شاید همه) می پرسم جز اینه؟] یا یه آزمایش محال: اگه عصب های چشم یه نوزاد رو در مسیرشون به مغز از نو مرتب کنیم چه ?رقی بین مشاهدات اون و یه آدم طبیعی وجود داره. خوب در این مورد با توجه به پاره ای قراین به نظر می رسه نباید هیچ ت?اوتی وجود داشته باشه. این همون مستقل بودن دریا?ت از زیرساخت مشاهده ست.

می شه این پدیده ها رو به گونه ی دیگه ای هم توجیه کرد؛ وقتی تصویری در سطوح عصبی تشکیل می شه (که اجازه بدین اسمشو بذاریم مشاهده) و پیام های عصبی به مغز منتقل می شه طی یه ?رایند تداعی association یک یا چند م?هوم (که اسمشو می ذاریم دریا?ت) در سطوح بالاتر ذهن از اون گذر می کنن. طبق این توجیه از پدیده می شه گ?ت دریا?ت ها ازجنس ?رایند های عصبی (لایه های پایین تر ذهن [به نوعی]) نیستند و مستقل از اونا هستن و از جنس چیزی دیگه ای در عالم خارج (با تعری? معمول خودش) هم نیستند و از اون جا که برای ما دارای معنی بی واسطه هستند می شه گ?ت از جنس ایده اون هم از نوع مجرد و کلی خودش هستند باز البته اگه ایده آلیستی ?کر کنیم. اما ویژگی خیلی مهم و جالب دریا?ت ها من?رد بودن (استقلال یکشون از دیگری) و تجزیه ناپذیر بودنشونه که سعی می کنم بیشتر با نمونه ها منظورم رو بگم...

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و دریا?ت 6 (دریا?ت ها به عنوان کلیات)

یکی به خاطر آوردن مشاهداتـه. وقتی با چیز جدیدی روبه رو می شیم که تا به حال نمونه شو ندیدیم به ندرت می تونیم ویژگی هاشو قبل از مشاهدات مجدد به یاد بیاریم. به طور مثال ممکنـه کسی رو ببینیم ولی به یاد نیاریم که عینک داشت یا نه. این نشون میده ویژگی های مشاهدات ما (دریا?ت ها) می تونن به صورت مستقل از هم در ذهن ما باشن و در کنار هم بیان یعنی ویژگی عینک داشتن حذ? یا ن?ی می شه و در کل ?قط چند ویژگی محدود از یه مشاهده باقی می مونه.

و خواب. البته با این وارد شدن خواب زیر نمونه های دریا?ت، دریا?ت می شه تقریبا همون "سمبل های ذهن" ?روید. در خواب تمام ویژگی های دریا?ت به سادگی قابل آزمایش هستن. مثلا در خواب م?اهیم می تونن به صورت من?رد ظاهر بشن، چیزی که در عالم واقع معقول نیست؛ یکی می تونه خواب دریا ببینه ولی هیچ چیز دیگه ای جز دریا بودن وجود نداره یعنی "کلی دریا". تو خواب م?اهیم می تونن به صورت ناسازگار جمع بشن. مثلا آدمی لباسش یک دست س?یده و چهارخونه هم هست. البته در بیداری به خاطر سیل پیام ها عصبی (مشاهده) ما معمولا دریا?ت های سازگار با همون مشاهدات (واقعیت) رو تداعی می کنیم ولی در خواب دریا?ت ها در تشکیل م?اهیم آزاد تر هستن [خوب این توجیه با همون ?رض های قبلی و ...].

نمونه ی جالب تر حالت بین خواب و بیداریـه (یا خیالاتی شدن) که خیلی کوتاه مدته. در این حالت یه ن?ر گرچه بیدار شده و در معرض پیام ها عصبی هست ولی تداعی دریا?ت ها هنوز حالت آزاد دارن. مثلا در تاریک و روشن هوا یه آدم بلند قد دیده می شه که یه گونی به دوش گر?ته که چیزی جز تصویر دیوار نبوده. حتی امکان ناسازگاری هم وجود داره مثلا این آدم در عین حال که دقیقا یه آدمه سر نداشته باشه.

یکی دیگه دیدن در حاشیه ست. با توجه به این که تراکم سلول های بینایی در نقطه ی زرد بیشتره برای دیدن چیزها مستقیم به اونا نگاه می کنیم، اما ا?تادن تصویر رو جاهای دیگه ی شبکیه هم امکان دیدن رو ?راهم می کنه ولی نه با همون دریا?ت هایی که دیدن معمولی داره. به طور مثال اگر چیزی از حاشیه ی دید شما گذر کنه می تونید تشخیص بدید یه آدمه ولی ممکنه هویتش رو تشخیص ندید، این جوری تعبیرش می کنم که دریا?تی که تولید شده ?قط کلی آدم بودن یا کلی شی بودنشه نه بیشتر.

در هنر هم نمونه ی جالبی از تداعی دریا?ت ها دیده می شه. خیلی از دریا?ت ها رو نمی شه بیان کرد (بی واژه) ولی با در معرض قرار دادن بیننده، شنونده یا خواننده ی اثر می شه اون دریا?ت رو براش تداعی کرد. می شه از دو سبک امپرسیونیسم impressionism و ایمجیسم imagism که خیلی بر این اساس هستن نام برد. شعرهای سهراب نمونه ی خوبی هستن.

اما مثه همیشه مشکلات زیادی در چنین ?رض ها و چنین تعری? هایی از م?اهیم (دریا?ت) وجود داره. مثلا چرا مشاهدات بینایی و شنوایی به دریا?ت های کاملا متمایزی منجر می شن (چیزی شبیه پرسیدن نتیجه ی جا به جا کردن عصب های این دو). گویا چیزهایی به صورت پیش طراحی شده a priori در ذهن ما وجود دارن.

از طر?ی ?کر و ذهن ما باید کاملا مستقل از مشاهدات و دریا?ت ها باشه، هلن کلر.

و این طور به نظر می رسه که دریا?ت ها به صورت تدریجی و تجربی ایجاد می شن، یعنی ما باید در اولین دوران زندگیمون دریا?ت آنچنانی از مشاهداتمون نداشته باشیم. پس معقول به نظر می رسه که ما مشاهدات خودمون از نقطه ی سیاه رو به یاد بیاریم یا مراحل تکوین شنوایی ولی ما از اون دوران هیچ چیز به یاد نمیاریم، انگار قبل از دریا?ت های ما هیچ چیزی ات?اق نی?تاده یا شاید ما ?قط دریا?ت ها رو به خاطر میاریم و نه مشاهدات رو. آیا مشاهدات ما از نقطه ی سیاه همه ?راموش شدن؟

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

پارادایم روش علمی

پارادایم روش علمی scientific paradigm

صر? نظر از این که به دنبال پاسخ سئوالات خود در ارتباط با طبیعت باشیم یا نه چیزی که ما به عنوان انسان با آن روبه رو هستیم مجموعه ای از مشاهدات observation است که برای ما به عنوان موجودی مجهز به منطق و قیاس به صورتی دارای روابط قیاسی syllogic می نماید؛ انبوهی از روابط، شباهت ها، توالی ها، … این مرحله از سیر شناخت که بسیار مشترک و طبیعی است مشاهده یا همان دریا?ت perception است. ?رایندی که در آن موجوداتی از خارج محدوده ی شخصی ذهن ما بر ما پدیدار phenomenon می شوند.

پس از مرحله ی مشاهده در مواردی به دنبال چیزی می گردیم؛ به ظاهر چرایی پدیده ها  دلیل قیاسی ندارد [و البته به این مورد کاری نداریم] به هر صورت ما به دنبال پاسخ می گردیم، طرح چرایی در پدیدارشناسی یک ?رایند ضمنی است و البته از این پس روش علمی شروع می شود.

برای پاسخ به یک چرا ابتدا باید یک ?رضیه hypothesis (حدس علمی؛ که از این پس همه ی ات?اقات با ?رض اعتبار آن در حوزه ی طبیعت پش می رود) مطرح شود. این مرحله از روش علمی قسمتی شهودی scientific intuitive یا استقرایی scientific inductive است. ?رضیه هایی که بیشتر جنبه ی استقرایی دارند به صورت تعمیم generalization هستند و دیگر مورد به صورت توضیح explanation از این رو می توان دو گونه ?رصیه داشت: تعمیم به کل generalizing hypothesis و توضیح به جز explanatory hypothesis.

همان طور که یادآوری شد پدیده ها به صورت اشیایی با روابط منطقی برای ما جلوه گر می شوند ولی از آن جا که این روابط به طور صریح explicit و قابل مشاهده و دریا?ت ظاهر نمی شوند در مقام "پرسش یک چرا" در حقیقت به دنبال دریا?ت این روابط هستیم.

وقتی با پدیده های a1، a2، ... روبه رو می شویم به طور ضمنی قادر به انتزاع ویژگی های نادیدنی در پدیده ها هستیم به طوری که می توانیم بین این پدیده ها ویژگی مشترک A را انتزاع abstraction کنیم. به طور مثال ما در مواجه با  آب  در زمان ها و مکان های مختل? و ریخت های مختل?  آب  آن را به عنوان یک چیز دریا?ت می کنیم. البته این ?رایند خیلی بنیادی و بی ربط از روش علمی است ولی همین ?رایند به صورت بسیار پیشر?ته تر خود در ?رضیه سازی به کار می آید؛ اگر در چند مشاهده پدیده ی A به دنبال B بیاید ?رض می کنیم رابطه ی علی causal relationship بین A و B وجود دارد. رابطه ی علی بین دو پدیده توالی زمانی آن دو را بر اساس تقدم قیاسی آن دو در انتزاع ایجاب می کند [البته این که چرا یا آیا ?قط توالی زمانی، در این متن نگرانی خاصی ایجاد نمی کند]. نا گ?ته پیداست که با ?رض حقیقی بودن انتزاع انسان نیز (این که از a1، a2، ... ویژگی A را جدا می کند) چنین ?رضی منطقا درست نیست زیرا در مجموعه ی مشاهدات انجام شده معتبر است. این ?رض که رابطه ی (علی یا غیر علی) بین A و B را به کل مشاهدات ممکن از این دست تعمیم می دهد همان ?رضیه ی تعمیم به کل است و به صورت استقرایی به کار می رود. بنابراین واژه ی "کل" دلالت بر اعتبار ?رضیه در تمام نمونه ها instant از یک نوع عام پدیده می کند.

اما پرسش های ما معمولا خیلی ?راتر از پیدا کردن روابط و توالی های پدیده ها می رود تا حدی که رابطه ی بین رابطه ها نیز مورد کنکاش قرار می گیرد. وقتی در پدیدار شناسی A1 و B1 پدیده های دیگر مانند C را نیز در نظر بگیریم این امکان وجود دارد که از انتزاع ویژگی های کلی تری مانند A و B و همین طور دخول C و انتزاع رابطه های کلی تر و عام تر بین این چیزهای انتزاعی به یک رابطه ی علی عام تر برسیم. در آن صورت گرچه رابطه ی علی بین A1 و B1 طولانی تر (در توالی علی یا منطقی)، پر?رض تر، پیچیده تر (دیگر صر?ا نمی توان از رابطه ی علی صریح بین دو پدیده صحبت کرد بلکه این رابطه با جزییات بیشتر و در نتیجه ی روابط منطقی چیزهای دیگر نتیجه می شود) شده است ولی توانسته ایم آن قدر انتزاع کنیم که حتی روابط نیز از زمینه ی اولیه ی خود جدا بشوند و همه چیز جز معدودی رابطه ی علی که بقیه منطقا بر اساس آن ها نتیجه می شوند به م?اهیم ریاضی تبدیل شوند (آن معدود گرچه از نظر صورت formalism هنوز در عالم انتزاع-ریاضی وارد می شوند ولی از نظر معنا semantics و صدق satisfaction اول وجود دارند و دوم الزاما خارج از عالم انتزاع هستند). به این سیر شکستن به جز reductionism می گویند و از این رو به ?رضیه هایی از این دست توضیحی می گویند [جز در "توضیح به جز" به این م?هوم دلالت می کند]. "برای دادن یه نظریه ی علمی اصولا هیچ راه منطقی وجود ندارد"، اینیشتین. به همین خاطر ?رضیه های توضیحی معمولا از الهام، خواب، شهود علمی، تصاد? [؟!] ... به دست می آیند.

مرحله ی بعد از روش علمی آزمایش experiment است. در جریان انتزاعی (ریاضی) کردن و کلی کردن پدیده ها اول این که م?اهیمی نو (و اغلب بداهتا نادیدنی) ایجاد می شوند و دوم این که یک سری نتیجه ی منطقی از تمام آنچه درباه ش صحبت شد حاصل می شود. در مرحله ی آزمایش تمام نتایج ریاضی ?رضیه (که هنوز به صورت formal هستند) در طبیعت (یعنی جایی که قرار است برای موجودات ریاضی معنا semantics پیدا شود) بررسی می شود: طرح آزمایش... انجام مشاهده ها و کنش های لازم با پدیده ها طبق طرح آزمایش (این جا همه چیز دستورالعمل شده است).

?رضیه ها به همراه تمام اجزای ریاضی خود در ارتباط با آزمایش ها به سه دسته تقسیم می شوند:

ممکن است هیچ طرح آزمایشی برای مشاهده ی یک ?رضیه یا یک جز م?هوم ریاضی یک ?رضیه وجود نداشته باشد و علاوه بر این در هیچ ?رضیه یا تجربه ی دیگر نیز مشاهده نشده باشد، این گونه م?اهیم از نظر علمی ?اقد اعتبار هستند که اگر یک جز از ?رضیه ی علمی باشند در صورت ممکن حذ? می شوند (به شرطی که حتی هیچ گونه کمک ریاضی هم به ?رضیه نکنند) به این محک در روش علمی occam’s razor می گویند؛ چیزهایی که در استدلال یا نتیجه بی تاثیرند یا [در علم] غیرقابل مشاهده حذ? شوند.

اگر نتیجه ی یک آزمایش با یکی از نتایج منطقی ?رضیه سازگار نباشد، نقطه ی شروع اسنتتاج deduction نامعتبر خواهد بود. این به معنی غلط بودن ?رضیه است. [گرچه می توان این جا خاطر نشان کرد که نامعتبر بودن یک نتیجه می تواند به خاطر یک انتزاع نامعتبر باشد یعنی مثلا در انتزاع "آب" از مشاهدات خود دچار اشتباه شده ایم و باز به طور مثال چیزی که در ?لان آزمایش مشاهده شد آب نبوده باشد. البته این مورد به جز در چند دیدگاه ?لس?ی اصلا جایی از نگرانی ایجاد نمی کند] 

?رضیه هایی که صدق آن ها برای آزمایش تایید می شود الزاما درست نخواهند بود به این خاطر که در طبیعت می توان نمونه ها را مشاهده کرد و نه کلیات را و در آزمایش معدودی نمونه a1، a2، ... از یک م?هوم A مورد مشاهده قرار می گیرند. این جا اصل اساسی روش علمی وارد صحنه می شود: استقرای علمی scientific induction که کمی شبیه استقرای ریاضی است؛ وقتی یک ?رضیه در شرایط مختل? آزمایش شود و آزمایش ها تکرار پذیر باشند و تعداد آزمایش ها به اندازه ی کا?ی باشد ?رضیه درست true hypothesis خواهد بود. [این جا این نکته خیلی مهم است که استقرای علمی همان قدر اعتبار (شناختی) دارد که انتزاعات ما بنابراین در نقد استقرای علمی باید احتیاط کرد]

در مرحله ی بعد مجموعه ای از ?رضیه های درست با هم سازگار که تمام مشاهدات یک مجموعه پدیده ای به هم مرتبط ایزوله شده (انتزاعی) را توجیه justification و پیش بینی prediction می کند نظریه theory می گویند. به طور مثال ?رضیه ی حرکت دایره ای خورشید به دور زمین به همراه ?رضیه ی حرکت یکنواخت آن و چندین ?رضیه ی دیگر  یک تئوری می سازند (بطلمیوس) که اول: در مورد ?قط زمین و خورشید و سیارات و ثوابت انتزاعی شده بحث می کند و حکم می دهد (بنابراین در مورد درختان روی زمین از این تئوری پرسیدن بی معناست) و دوم: هر پرسشی در این زمینه را جواب می دهد.

با توجه به این که تئوری ها انباشته ی چندین ?رضیه هستند در تئوری ها امکان پشی بینی هایی به وجود می آید که با ?رضیه ها به تنهایی ممکن نیست، علاوه بر این تئوری ها امکان دست یابی به روش های تجربی نو را می دهند؛ تولید ابزار instrument و دستگاه های اندازه گیری measurement بنابراین تئوری ها امکان ابطال خود را آسان تر می کنند. با این حال با ظهور و ابطال یک نظریه علم پیشر?ت می کند...

گاهی برای یک مجموعه ی پدیده ای به هم مرتبط ایزوله شده (در یک paradigm) چند تئوری وجود دارد. این گونه موارد تقریبا همیشه پدیده هایی هستند که (هیچ کدامشان) برای ما به طور مستقیم قابل مشاهده نیستند و ?قط قابل اندازه گیری هستند. به هر کدام از این تئوری ها یک مدل برای مجموعه ی پدیداری می گویند. به طور مثال تئوری اتمی دالتون، رادر?ورد، بوهر، شرودینگر همه مدلی برای پدیدار اتم [البته ?رض می کنیم پدیده آن چیزی است که مشاهده یا اندازه گیری شود] هستند.

مدل ها معمولا یکی پس از دیگری و هر کدام در paradigm مرتبط خود با جزییات تعری? شده و با قدرت ت?کیک resolution و با توان تقریب approximation خود می آیند و هر مدل در محدوده ی خود قابل ارزیابی علمی است. به طور مثال paradigm مکانیک نیوتنی همان تجربیات و مورد های روزمره است که در آن ها سرعت اجسام نسبت به نور بسیار کم است و بنابراین در همین محدوده معتبر است و توان تقریب آن نیز به همین محدوده بستگی دارد اما مکانیک نسبیتی در ?ضای بسیار وسیع تری معتبر است و به همین تناسب دارای م?اهیم اضا?ی بر مکانیک نیوتنی است که قدرت ت?کیک آن را بالا می برد؛ به طور مثال در مکانیک نسبیتی بین جرم سکون و جرم ت?اوت وجود دارد.

البته مدل هایی وجود دارند که هم زمان می آیند، paradigm مشترک دارند و توان تقریبشان نیز یکسان است، گو این که طبیعت یک مدل منحصر حقیقی نداشته باشد. بهترین مثال های یکی مدل های ذره و موج نور در اپتیک کلاسیک و دیگری مدل شرودینگر و هایزنبرگ در مورد مکانیک کوانتم است.

همان طور که گ?ته شد ?رضیه های توضیحی که روابط علی را به روابط بنیادی تر می شکاند رویکرد تجزیه گر reductionism دارند و تاکنون همین رویکرد مورد توجه علوم پایه بوده است. طبق این رویکرد تمام پیچیدگی های توضیح طبیعت به سمت استنتاج روابط علی از روابط بنیادی منتقل می شود و در عوض روابط بنیادی کمتر (حتی ?قط یک رابطه) و ساده تر می شوند. به هر صورت در هر دوره ی علمی تئوری هایی وجود دارند که قابل تجزیه نیستند و به عبارتی از تئوری دیگر به دست نمی آیند به این گونه تئوری ها (احکام) اصل principle می گویند. به طور مثال اصل طرد پاولی وجود دو الکترون در یک حالت کوانتمی را طرد می کند ولی هیچ دلیلی [در آن دوران] برای آن وجود ندارد. [گرچه در حال حاصر وضعیت خیلی با آن زمان ?رق نمی کند]

اصل هایی که در مجموعه پدیدارها، paradigm ها و تئوری های مختل? به صورت عامی وجود دارند به عنوان قانون law می شناسیم. به طور مثال قانون بقای انرژی (که تا این دوران مهم ترین و عام ترین قانون طبیعت بوده است)  برای مجموعه پدیداری جو زمین، منظومه ی شمسی، اتم ها معتبر است و تقریبا در تمام تئوری ها حظور دارد و هم در paradigm ماکرو (پیوسته) و هم میکرو (آماری) درست است.

قانون در روش علمی عموما از یک خاصیت اساسی بودن برخوردار است که آن را مشابه قضایای اساسی fundamental theorem در ریاضی می سازد. در نظریه های ریاضی قضایی وجود دارند که از نظر م?هوم برای آن نظریه دارای اهمیت اساسی می باشد و از آن مهم تر بسیاری از قضایای دیگر نظریه بر پایه ی آن ها استنتاج می شوند به صورتی که حتی [با کمی تقریب و تسامح] می توان اصول موضوع را حذ? و قضایای اساسی را جایگزین کرد. به نوعی دیگر می توان گ?ت این ها برای توسعه ی نظریه بسیار کاربردی هستند (از نظر اثبات). مانند قضایای اساسی حساب دی?رانسیل و  انتگرال.

قانون همین نقش را در روش علمی بازی می کند. به عبارتی می توان گ?ت بسیاری از نتایج، توجیحات و پیش بینی ها در نظریه های علمی بر اساس قانون های آن نظریه نتیجه می شوند به همین خاطر هسته ی اساسی نظریه های علمی جدید قانون های آن ها می باشد که با رد شدنشان تقریبا چیز معتبری از نظریه باقی نمی ماند. البته از این نظر  اصول دارای چنین ویژگی ای نیستند.

اما در اصول principle [این متن با رویکرد ?یزیکی] ?یزیک ویژگی مهمی دیده می شود که این است: اصول در سیر تجزیه گرایی به عنوان آخرین و غیر قابل تجزیه atomicity شناحته می شوند، به عبارتی انتظار و نگرش جامعه ی علمی به یک اصل خیلی کمتر "چرایی"، علت و توضیح به همراه دارد. به طور مثال می توان قانون دوم ترمودینامیک و اصل کمترین کنش را قیاس کرد؛ گرچه تلاش های زیادی برای اثبات قانون دوم ترمودینامیک انجام شده است ولی اصل کمترین کنش همواره در گونه های مختل? خود برای توضیح قوانین طبیعت به کار گر?ته شده است و می شود.

محرکه و الهام از مقدمه ی کتاب The Science of Biology اثر Paul Weisz که انتشارات مدرسه آن را ترجمه و چاپ کرده است.

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (2)

دریا?ت و م?هوم

یکی از چیزهایی که کمابیش بین ?لس?ه های تجربه گرا empiricism (و همچنین علوم شناختی cognitive science) مشترک است متصور شدن یک ساختار یا ?رایند لایه ای برای شناخت است.

در این برهه از زمان برایم این گونه به نظر می آید که علاوه بر ?رایند های مشاهده observation و دریا?ت perception ?رایند و البته لایه ی متمایز دیگری در شناخت وجود دارد که آن را ?هم conception می نامم (واژه شناسی ای که تا کنون است?اده کرده ام). چیزی که در لایه ی ?هم به طور متمایز کننده ای وجود دارد آهنجش یا انتزاع abstraction است البته به همان معنی اصلی و مستقیم کلمه. انتزاع به معنی جدا کردن و منزوی کردن چیزی از زمینه ی ظهوری و وجودی آن است. در این مورد که انتزاع چیست و چرا ?قط در انسان وجود دارد [با توجه به تعری?] جواب قانع کننده ای پیدا نکرده ام ولی چیزی که آن را اساسی در نظر گر?ته ام ماهیت ذاتا ریاضی انتزاع و موجودات آهنجیده است (م?اهیم) به صورتی که م?اهیم در نگاه اول چیزهایی ناهمگون با بقیه ی چیزهای طبیعی اعم از بیرونی یا درونی به نظر می رسند که ات?اقا در این مدل همین مورد وجه تمایز انسان از بقیه ی موجودات است. [گرچه چنین اظهار نظری در مورد تمایزات انسان و جز آن راضی کننده به نظر نمی رسد ولی ترجیحا مورد توجه ام نیست]

ابتدا حالتی را در نظر می گیریم که در آن انسان ها به صورت بسیار بدوی زندگی می کنند (احتمالا بسیار پیش از تاریخ) تا حدی که حتی شمارش و تعداد هم نمی دانند [البته این ?رض در مورد آن چه می خواهد نتیجه بگیرد بسیار شدید است ولی گونه های تضعی? شده ی آن هم به نوعی همان نتیجه را می رساند]، در آن صورت به جز سطح بالای هوش مندی و زندگی تنها چیزی که امکان تمایز انسان و حیوان را باقی می گذارد احساسات درونی آن می باشد (مثلا محبت، عشق، ...). چیزی که برای یک انسان نوعی در این حالت وجود دارد مجموعه ای از مشاهدات و دریا?ت هاست چیزی که در اصل خود با نمونه ی حیوانی خود نیز یکسان است. دریا?ت ها چیزهایی مستقل (جدا از دیگر پدیده ها و ر?تار ها و استقلال وجودی آن ها از دیگر دریا?ت ها)، به م?هومی عینی، از جنس ?کر (ایده)، من?رد، کلی و  جزء معنی دار ا?کار هستند و البته غیر قابل بیان و اتنقال به دیگری. به عبارتی دریا?ت ها ?قط زیر زبان موجود صاحب آن مزه پیدا می کند. در این حالت حتی اگر در مورد پدیدارها، مشاهده ها و دریا?ت ها پرسش یا چرایی وجود داشته باشد، پرسشی بدون پاسخ است [چرا؟] و این چرایی غیر قابل بیان. از این رو تقریبا تمام چیزی که زیر مجموعه ی شناخت cognition و آگاهی conciousness انسان قرار می گیرید مستقلا-شخصا تجربه-مشاهده و در نتیجه دریا?ت شده است و یا چیزهایی شبیه دریا?ت است که از بیرون نرسیده باشد ( چیزی که John Locke در empiricism خود آن را بازتاب reflection می گذارد و در حقیقت دریا?ت خود یا درون است). به عبارتی (که تعری? ضمنی ای از ?هم است) در این حالت ?هم conception وجود ندارد. زبان به طور عمیقی وابسته به ?هم است بنابراین در این حالت نباید چیزی مثل زبان (طبیعی) وجود داشته باشد گرچه وجود نشانه ها sign برای آگاه ساختن (چنین ?رایند آگاهی ای که در حیوانات وجود دارد از نوع یک زبان طبیعی و م?هومی نیست بلکه صر?ا یک ?رایند دریا?تی است) کاملا طبیعی است. از این نظر ?رایند آگاهی را در چنین انسان هایی می توان دریا?تی perceptual نامید.

م?اهیم بر خلا? دریا?ت ها قابل بیان هستند و در حقیقت م?اهیم به صورت symbol ها در لایه های مختل? زبان های طبیعی (و غیر طبیعی) قابل انتقال هستند. از طر? دیگر م?اهیم آن طور که دریا?ت ها معنی مستقیم و ضمنی دارند معنی بلا?اصلی در ذهن ایجاد نمی کنند.

حالت دیگری که می توان در نظر گر?ت انسان هایی هستند با مجموعه ی بزرگی از م?اهیم به عنوان دانسته ها. وضعیت امروز انسان بسیار شبیه این حالت است و البته تاریخ نشان داده است که این وضعیت با پیشر?ت زمان شدید تر هم می شود تا حدی که مجموعه ی آگاهی و شناختی [ترجیح می دهم شناخت را ?قط در مورد انسان با ?هم به کار ببرم] انسان هزاره ی آینده بسیار بیشتر از انسان امروز از طریق زبان (هر گونه ی آن که به نوعی با انتقال م?هوم سر و کار دارد) و م?هوم به دست آمده باشد. احساس می کنم این حالت رو به رشد م?هومی شدن آگاهی انسان در جایی از تاریخ (لابد انتهای آن) به اوج برسد؛ انسان های چنین دوره ای را conceptual می نامیم.

م?اهیم بر خلا? دریا?ت ها قابل تجزیه و ترکیب هستند همان طور که در ریاضی صورت ها با ترکیب خود بر وجود چیزی دلالت می کنند و همین طور تجزیه پذیری قضایا به اصول و م?اهیم به تعری? نشده ها. به عبارتی م?اهیم بسته به درجه ی انتزاع خود همان صورت ها و اشیاء ریاضی ?کر ما هستند. در مقام مقایسه م?اهیم در ?لس?ه ی empiricism آن طور که Locke می گوید همان م?اهیم و ویژگی های ثانویه هستند و آن طور که هیوم David Hume می گوید همان ایده ها idea.

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت

دریا?ت و م?هوم 2

یک سئوال که کمی پیش از این سعی بر پاسخ دادن به آن بودم این بود که چرا تئوری های علمی ساده تر از آن می نمایند که در مسیر سخت و طولانی تاریخ علم توسط انسان های نخبه به دست آمده باشند؟ [با توجه بیشتر به ?یزیک] به عبارتی چرا این گونه به نظر می رسد که هر آن چه در راه علم ساده بوده است پیدا و حل شده است (آن هم در صدها سال) در عوض در هر دوره ای علم به دشواری راه پیشر?ت خود را یا?ته است؟

پاسخی که بر اساس دیدگاه مشاهده-دریا?ت-?هم می توان به این سئوال داد راضی کننده است. ابتدا می توان ?رض کرد دریا?ت های انسان امروز، نسبت به گذشته، که البته گسترده تر و متنوع تر شده است عامل این سادگی نسبی و پیش رونده ی علم است. ولی همان طور که اشاره شده است انسان در طول زمان به سمت م?هوم گرایی نزدیک تر می شود تا دریا?ت گرایی، تا حدی که می توان ادعا کرد انسان دانشمند امروز حتی بسیاری تجارب انسان قدیم را هم ندارد و در حقیقت از دنیای واقع دورتر شده است؛ واقعیت به محکی تبدیل می شود برای تطابق و تناظر با م?اهیم و انتزاعات انسان [نا گ?ته پیداست که سوی نوشته به علم و خصوصا ?یزیک است].

اما ?رض دیگری که راضی کننده تر است و واقعی تر می نماید پیشر?ت انسان هر دوره در زمینه ی م?اهیم و انتزاعات است، نسبت به انسان های دریا?ت گرای دوران های گذشته. بر این اساس می توان سادگی نسبی پیش رونده ی علم را به رشد و گسترده شدن م?هوم نسبت داد، چیزی که به سادگی و به سرعت (نتیجه ی تاریخ چند صد ساله ی علم در طول چند سال قابل ?همیدن و یاد گر?تن است) منتقل می شود (با انواع زبان)، انبوه مشاهدات و دریا?ت های طبیعی و حتی دیگر م?اهیم رسیده را به سادگی قابل بررسی و پذیرش و ?هم می کند و به عبارتی پاسخی است به چرا ها که در اولین مرحله ی روش علمی مطرح است.

انسان امروز م?اهیمی در اختیار دارد که در دوران ماکسول نبود و البته نتیجه ی کارهای علمی چنین انسان هایی چیزی جز تنزاع  این م?اهیم نبوده است. البته سخت است تصور نبودن م?اهیم؛ چگونه می توان بدون وجود خیلی از م?اهیم که از طریق زبان ها به ما رسیده است ?کر کرد و چگونه می توان چنین حالتی را متصور شد. هر چه که باشد بدون داشتن چنین م?اهیمی در ذهن آهنجیدن آن ها و دیگر م?اهیم کاری بسیار دشوار تر خواهد بود.

انسان امروز از م?اهیمی مثل ذره، میدان، موج، نیرو، انرژی، ... شناخت دارد. بنابراین علم صر?ا به پیدا کردن یا کش? روابط علمی، قوانین، ?رض های اساسی، ... توسط دانشمندان پیشین مدیون نیست، مهم ترین کار یک دانشمند انتزاع م?هوم است و نه انتزاع صر?؛ [جایی برای گ?تن از روش ریاضی و دانش ریاضی نیست] انتزاع تطابق یا?ته با واقعیت یا دریا?ت ها های حاصل از مشاهده. بنابراین در مورد کارهای ارزنده ی دانشمندان می توان به دنبال م?اهیم بسیار پیش پا ا?تاده ولی بنیادی بود...

کدام انسان برای اولین بار به لختی ?کر کرد؟

کدام برای اولین بار اجسام را به عنوان نقاط در ?ضای سه بعدی در نظر گر?ت؟

کدام به گرما ?کر کرد؟ (جالب است که اولین م?هوم گرما یا همان ?لوژیستون م?هومی کمی غیر واقعی بود ولی تاکید می کنم به ارزش این م?هوم)

کدام به میدان؟

...

مثل همیشه یک نکته ی خوب و یک بد وجود دارد: دوران ما نسبت به گذشته پر م?هوم تر است و نسبت به آینده کم تر. اگر تصور این را بکنیم که در آینده ?همیدن چه قدر ساده تر است ممکن است کمی از چیزی نا امید شویم.

نوشته شده توسط shahin در ساعت