« مشاهده و آگاهی (داستان دیزی) | ص?حه اصلی | اولین مقدمه به ?کر »

مشاهده و آگاهی (درباره ی ویز و دیزی)

این بار در باره ی داستان دیزی می نویسم.

تو اون جمع این داستان در ارتباط با روش علمی و ابطال گرایی مطرح شد و همین طور استقرای علمی. اون موقع برای اولین بار با ریموند پوپر و ابطال گرایی falsificationism آشنا شدم. این ایده برای من خیلی غیر قابل قبول و بی معنی می رسید؛ اگه کمی هم pragmatic یا functional نگاه کنیم نیازی نیست چنین تردیدهای عمیقی حتی نسبت به چشم های خودمون داشته باشیم.

داستان مثه تقریبا هر داستان دیگه ای به زبان سوم شخص یا دانای کل بیان می شه، که خود این مطلب یه بار معنایی داره. این جوری یعنی یه چیز واقعی (و ?قط یه چیز) وجود داره یا به عبارتی در وجود و منحصر به ?رد بودن حقیقت شکی نداریم. این شبیه وجود مغز لاپلاسیه. مغز لاپلاسی همون ?کریه که همه چیز رو می دونه البته به واسطه ی دونستن حالت دنیا در یه لحظه ی خاص.

این سئوال که "الان دیزی کجاست؟" یه جواب داره و همین طور "ویز چی می شه؟" ولی گوینده چیزی از اینا نمی گه، شما می تونید خودتونو جای دانای کل بذارید و تصور کنید.

من ?کر می کنم اگه یه داستان رو با زاویه ی دید اول شخص یا یک آدم (غیر لاپلاسی) بنویسیم دیگه هیچ الزامی وجود نداره که همه وقایع داستان ناشی از یک داستان باشند، صر?ا یه گزارش از چیزی که دیده می شه.

اگه دقت کنیم می بینیم درستی یا به عبارتی واقعیت دیدن (5 حس) هم مثه خیلی چیزای دیگه مرز مشخصی نداره. ویز بعد از این که پارچه ها رو می بینه به سالم بودن دیزی آگاه می شه [اگه معنی آگاهی رو این طوری ?رض بگیریم] ولی ما به کشته شدن دیزی به دست همسایه آگاه شدیم؛ چه طور می شه از چیزی که می بینیم مطمئن باشیم؟ یقین در دیدن؟ خوب شاید یکی بگه اگه ویز به پارچه ها نزدیک می شد واقعیت رو به درستی می ?همید. اما با عمیق نگاه کردن به این موضوع بدون مرز بودنشو متوجه می شیم: ویز تا چند متری منظره باید جلو میومد تا با یقین از واقعیت آگاه بشه؟ من اگه یه اسکیزو?رنیا باشم لابد می تونم مطمئن باشم اکثر چیزهایی که می بینم وقعی نیستن [خوب این خیلی جالبه!]. من اگه در مرز خواب و بیداری باشم [چیزی که گاهی تجربه می کنم] با توجه به این که می دونم اسکیزو?رنیا نیستم (این که از کجا به این مطمئنم خودش حر?یه) و با توجه به این که خودم رو بیدار احساس می کنم (آدم شاید ندونه خواب می بینه اما در مورد بیدار بودنش اطمینان داره) اگه چیز عجیبی ببینم لابد باید باورش کنم [مثلا همین چند روز پیش یکی از صبح های زود ماه تیر دیدم بیرون داره بر? میاد].

یه زمان به این ?کر می کردم که معیار واقعی بودن یک تجربه، آزمایش، احساس چیه، اگه نخوایم به ?ی الن?سه (در خود یا چیزی خارج دنیای ?کر بیننده) بودن چیزها معتقد باشیم. به این نتیجه رسیدم که اصولا هیچ راهی جز قرارداد وجود نداره. مثلا اگه بخوایم در مورد این که "آیا در ?لان نقطه در ?لان روز بر? میاد یا نه؟" رای بدیم باید تمام موجوداتی که می تونند از این مطلب آگاه بشن جمع کنیم در معرض پدیده قرار بدیم و بین گزارش هاشون از پدیده رای گیری کنیم. خوب این طوری اگه کسری از آدم ها اسکیزو?رنی باشن در معیارمون از واقعیت اشتباه نکردیم، اگه همه اسکیزو?رنیا باشن (که تازه اینو دانای کل باید گزارش بده) و تخیل های یکسان داشته باشن اون تخیل واقعیته و اگه معتقد باشیم واقعیت تخیل اونا نیست وضعیت خیلی بد می شه!

[این آخری رو به شوخی می گم...] وضعیت اون قدر که شاید تصور می کنید غریب و دور از ات?اق نیست. مثلا بین آدم هایی که روی زمین زندگی می کنند تعداد خیلی زیادی از نورهای شدید چهار شعاع می بینند در حالی که بقیه نه. واقعیت اینه که شعاعی وجود نداره! جمعیت مردم چین و شبیه اونا کم تره!

نوشته شده توسط shahin در ساعت

نظرخواهی

نظر شما چيست؟




مرا به خاطر داشته باش