« نقد شهود محض 3 | ص?حه اصلی | مشاهده و آگاهی (درباره ی ویز و دیزی) »

مشاهده و آگاهی (داستان دیزی)

[خیلی دیر شد، ?کر کردن [ادعا ندارم سخت ترین کار دنیاست] کار خیلی سختیه]

یادمه یه زمانی تو یه جمع که از ات?اق همه ?یزیکی بودن یه داستانی تعری? شد و کمی در موردش بحث کردیم، داستان یه چیزی شبیه این بود:

یکی به نام  ویز  به همراه یه گاو به نام دیزی تو یه مزرعه زندگی می کردند. ویز گاوشو خیلی دوست داشت و زندگی ویز خیلی به این گاو وابسته بود. ویز هر روز مدت زیادی رو با دیزی صر? می کرد و بیشتر اوقات در ?کر دیزی بود و هیچ روزی نبود که ویز با دقت زیاد از احوالات دیزی با خبر نشه؛ مریض شدن و هر نوع دردی که گاو رو دچار می کرد، ویز رو به شدت ناراحت می کرد و نمی ذاشت به چیز دیگه ای ?کر کنه.

یه روز که دیزی رو به چرا برده بود مثه همیشه زیر یه درخت می گیره می خوابه و دیزی هم در همون اطرا? به چرا مشغول می شه. دیزی بیشتر مواقع به حریم مزرعه ی همسایه ی ویز هم تجاوز می کرد و همسایه ی ویز از این بابت ناراحت بود. ولی ویز توجه ی به این مورد نمی کرد.

اون روز وقتی ویز از خواب بیدار شد متوجه شد بیشتر از هر روز دیگه ای خوابیده و دیزی هم تو چشم انداز دیده نمی شه. اول کمی نگران شد و وقتی تمام چمن زارها رو گشت و دیزی رو پیدا نکرد نگرانیش بیشتر و بیشتر شد. ویز یه نص? روز تمام مزرعه ی خودش و همشایه شو گشت و کم کم هوا تاریک شد. ویز احساس خیلی بدی داشت ?کر می کرد که دیگه دیزی رو از دست داده تا این که بعد از غروب خورشید وقتی باز به سمت مزرعه ی همسایه می ر?ت گاوشو در ?اصله ی خیلی دور دید و یه آرامش عمیق تمام وجودشو ?را گر?ت [آخ که چه قدر بده آدم مستاصل بشه!]. ویز با تمام سرعت به سمت نقطه ی گاو ر?ت و تو اون تاریکی هوا از نقاطی از مزرعه می گذشت که راه درستی نداشت، از ات?اق ویز با همون سرعت ا?تاد تو یه گودال و به شدت زخمی شد و در حالی که از درد به خودش می پیچید و دیزی رو ?راموش کرده بود متوجه شد که پاش شکسته و نمی تونه از گودال در بیاد ولی از این بابت که دیزی سالم بود خیلی راحت شده بود و منتظر بود تا هر وقت کسی از اون جا گذشت ازش کمک بگیره.

اما چیزی که ویز دیده بود دیزی نبود، یه دست پارچه که کسی رو یه بند که بین چندین درخت محکم شده بود رو دیده بود.

همون روز وقتی ویز خواب بود و دیزی باز به حریم مزرعه ی همسایه وارد شده بود با همسایه ی بسیار قهرآلود ویز روبه رو شده بود که [بی چار رو !] اگه کارد می خورد...[کارده کج می شد!]. دیزی داشت از قسمتی که گیاهای مورد علاقه ی همسایه تو اون کاشته شده بود تغذیه می کرد و همسایه که نمی تونست گاو رو به زور ببره تصمیم گر?ت این بار دیگه کار گاو رو یه سره کنه، ت?نگشو برداشت و یه گلوله خالی کرد بعد برای این که کسی متوجه نشه تصمیم گر?ت گاو رو ببره یه جا دیگه و از گوشتش است?اده کنه. اما وقتی دید نمی تونه ترتیب گاو رو به تنهایی بده ر?ت کسی رو بیاره ولی خیلی دور نشده بود که تو دورترین نقطه ی جاده غبار تراکتور دید و حدس زد این باید ویز باشه که داره میاد و گاو رو مخ?ی کرد و ?رار کرد تا ?ردا به سراغ گاو بیاد. البته ویز اون موقع خواب بود و اون غبار برای اون نبود.

?ردا که همسایه سراغ ر?ت اونو پیداش نکرد و بسیار مضطرب احتمال داد که ویز دیروز گاو رو پیدا کرده و با تراکتورش به مزرعه برده و می خواد تو یه ?رصت مناسب انتقام بگیره. به همین خاطر درنگ نکرد و ت?نگشو برداشت و با احتیط به سمت مزرعه ی ویز ر?ت. اما مزرعه ی ویز خیلی آروم و ساکت بود... ...همسایه بعد از مدتی متوجه شد کسی تو مزرعه نیست و این بیشتر نگرانش کرد چون ویز باید برای انتقام سراغ گاوهای همسایه ر?ته باشه. با سرعت به سمت مزرعه ی خودش ر?ت ولی هنوز به جاده نرسیده بود که در نقطه ی دوری از جاده یه ترکتور دید که انگار با خودش چند گاو می برد، همسایه دیگه اصلا شک نکرد...

...وقتی همسایه به مزرعه ش رسید دید یکی تمام گاوهاشو کشته و طویله غرق خون شده.

ویز هنوز توی گودال بود و ?کر می کرد گاوش سالم به سمت مزرعه برگشته ولی چرا کسی از اون جا نمی گذشت؟

چون خوب یادم نمیومد از نو طراحیش کردم [و الان می بینم اصلا شبیه اولی نیست]

 بعدا بیشتر در موردش صحبت کنیم.

نوشته شده توسط shahin در ساعت

نظرخواهی

نظر شما چيست؟




مرا به خاطر داشته باش