« خرداد 1385 | ص?حه اصلی | مرداد 1385 »

ایده آلیسم عمیق

?لس?ه ی ایده آلیسم به عنوان اولین اندیشه های بشر در مورد هستی شناسی از ظهور خودش تا حالا صورت های بسیار متنوعی داشته و تقریبا در هر ?لس?ه ای به نوعی حضور داشته. اما ایده آلیسم دچار یه مشکل اساسی در تمایز بین ایده و جز ایده ست که همیشه بوده.

همه ی ایده آلیست ها به نوعی دوالیست هستن. مثلا ا?لاطون جز مثل به دنیای ظاهر و مادی (به صورت متمایز)، ارسطو به جوهر و ایده، دکارت (مثه خیلی آدما) به طبیعت و ماورای اون که اختیار ما و روحمون در اون قرار دارن...

وقت اینه که تمایزات رو برداریم و جسورانه تر ?کر کنیم؛ اگه مرزی بین ایده و ماده، طبیعت و ماورای طبیعت وجود نداشته باشه.

[قبل از این که آخرین حر? از این رشته ی 2ماهه رو بیان کنم بهتره یه یادآوری داشته باشم...]

ما چیزهایی رو طبیعی (?یزیکی) می نامیم که جلوه های پدیداری phenomenal برای ما داشته باشن و ماورای اون در حقیقت ماورای احساس ماست. اما جلوه های پدیداری برای همه، در سنین مختل? و در طول تاریخ مت?اوته. شاید خیلی چیزها که در سنین کودکی برای اولین بار باهاشون مواجه می شیم برامون شبیه معجزه باشن. پیشر?ت ابزار و علم در تغییر معیار ما برای ماورای طبیعت هم بسیار تعیین کنندست.

چیزی که یه روز برای آدمای عصر حجر روح و مثه اون بوده آلان برای ما از نظر علمی شناخته شده و قابل کنترله. آتش، رعد، خورشید گر?تگی، ...

این وضعیت در دوره ی حاضر هم وجود داره: خیلی از موجودات صر?ا ذهنی نامزد کامل ترین مدل برای طبیعت هستن، یه زمان به اصل عدم قطعیت هایزنبرگ به چشم توجیه اختیار و تصاد? محض نگاه می شد [گر چه الان دیگه اون جوری نیست]، ذراتی که وجودشون اول روی کاغذ ثابت شد، ...

گویا ما انسان ها موجوداتی هستیم در بین هر چه هست و در بادی امر ?قط با مجموعه ی محدودی از پدیده ها در ارتباطیم (کنش داشتن و حس کردن) و اسم این مجموعه رو طبیعتphysic  و پدیده ها می ذاریم و چیزهایی که به ندرت تجربه می کنیم و قابلیت کنترل زیادی بر اونا نداریم (که همیشه با درون انسان هم مرتبط بوده) ماورای طبیعت  و روحpsyche  . اما با گذشت زمان مرز ها جابه جا می شن و دایره طبیعت در طول همه چیز گسترش پیدا می کنه و این با کمک ابزار هاییه که در نتیجه ی پیشر?ت علم ساخته می شه؛ ابزار ها امکان کنش با چیز هایی رو دارن که ما نداریم، ابزار ها می تونن electron  ها رو آشکار کنن و ... در حقیقت ابزار ها چشم های دیگری برای دیدن چیزها هستن.

 یه مثال واقعی خالی از لط? نیست؛ وقتی اینیشتین در سال 1907 تلاش می کرد گرانش رو هم در تئوری نسبیت وارد کنه به این نتیجه رسید که ممکن نیست مگر این که نور بتونه در مسیرهای خمیده س?ر کنه، تعبیر اینیشتین این بود که ?ضا-زمان خمید ست و در نهایت، سال 1912 ساختار ریاضی مناسب رو پیدا کرد: هندسه ی ریمانی. خیلی جالبه که اساسی ترین جلوه های وجودی در جهان خمیده ی اینیشتین که انرژی و پتانسیل گرانشی هستن دقیقا معادل ریاضی داشتن.

داستان به این خوبی پیش نر?ت، اول این که ریمانی و منحنی بودن ?ضا باید آزمایش می شد و دوم این که تئوری، گرانش و الکتریسیته رو متحد نکرده بود. مشکل اول با 3 آزمایش نه چندان دقیق حل شد و تئوری علمی شد یعنی می شد گ?ت ما در یه ?ضای خمیده زندگی می کنیم.

اما مشکل دوم خیلی عمیق تر بود، مردم اون روز [منظورم دانشمندها] به این نتیجه رسیدن که باید در هندسه ی ریمانی تجدید نظر کنیم تا ساختار ریاضی بتونه واقعیت رو پوشش بده، این بار ?یزیک از وجود یه ریاضی جدید خبر می داد. هندسه ی جدید توسط خیلی ها بررسی شد ولی به احترام اولیشون یعنی هرمان وایلHermann Wyle با نام او بیشتر شناخته شدست.

وایل از وجود چیز جدید و کاملا مستقلی در هندسه ی ریمانی صحبت می کرد (Affinity) که اون رو به هندسه ای با دو وجود (واقعیت هندسی) [این واقعیت هندسی یا همون ناوردای (تغییر ناپذیر) هندسی از زمان گاوس وارد ریاضی شد و ?لس?ه ی عمیقی به همراه خودش داشت] تبدیل می کرد. [هندسه علم ناورداهاست، در هندسه ی اقلیدسی طول ناورداست یا به تعبیری واقعیه در هندسه ی ریمانی هم طول با این ت?اوت که هندسه ی اقلیدسی حالت خاص ریمانیه. به طور مثال اگه چیزی در یک دستگاه مختصات مثلث باشه در هر دستگاهی مثلثه، به خاطر اصل تطابق در تمامی هندسه ها و دوم این که طول اضلاع در تمام دستگاه ها یک عدد داره.  هندسه ی وایل دو ناوردا داشت: ناوردای متری (طول) و ناوردای affine ]

اما تمام نظریات ?یزیکی از این دست یا در اولین پیش بینی های خودشون رد شدن یا غیر قابل آزمایش بودند.

 در عوض هندسه ی وایل در جای دیگه مو?ق ظاهر شد؛ میدان کوانتمی. این نشون می ده انگار هنوز می شه به وجود هندسه ی ریمان-وایل در طبیعت (به صورتی که 1912 انتظارش می ر?ت) معتقد بود. اگه affinity در طبیعت وجود داشته باشه چیزی نیست که ما یا ابزارهامون تجربه کرده باشن چون تئوری های آزمایش نشده از affine داخل ذرات بنیادی صحبت می کنن و هر ابزاری از تعدادی ذره تشکیل شده، اگه بخوایم یه برگشت به مطالب قبلی داشته باشیم باید گ?ت affine در حال حاضر برای ما مترپذیر نیست چون اصلا قرار بر این بوده که به طور مستقل در هندسه ی ریمان-وایل باشه (پس affine هنوز علمی نیست)، ولی ممکنه یه روزی ابزاری داشته باشیم که اونو آشکار کنه، اون روز در مورد مرز ریاضی و ?یزیک چی می شه گ?ت...

حر? آخر از Max Tegmark  :

تگمارک در باره ی تئوری نهایی می گه به اون معنی که دنبالشیم وجود نداره، چون هر چیز ریاضی به صورت ?یزیکی وجود داره و حتی ادعا می کنه که این دو یه چیزن. به عقیده ی تگمارک ما موجودات ریاضی (از جنس ایده) به اندازه ی کا?ی پیچیده ای هستیم که به خاطر این پیچیدگی ریاضی می تونیم از خودمون و موجودات ریاضی دیگه با خبر بشیم و نام این موجودات رو طبیعت می ذاریم. بنا به عقیده ی تگمارک تمایزی بین ایده و جر اون وجود نداره و هر چیزی از جمله affine وجود داره. به عقیده ی تگمارک دایره ی دیدنی های ما هر روز بدون هیچ مرزی ا?زایش پیدا می کنه... و ابزارها...

پایان این حر?. 

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (2)

نقد شهود محض

وقتی صحبت از روش های شناخت می شه عر?ان و شهود همیشه برام مرموز و پر از سئواله. یکی از ممتازترین ویژگی های عر?ان اتصال مستقیمش با شیء مورد شناخته. گ?تن که عر?ان مثه دیدنه، در تقابل با عقل (?لس?ه) که دونستن. اما سئوال خیلی مهمی که این جا به ذهن خطور می کنه اینه که دیدن پر یقین تره یا دونستن؟ یا این که اصلا دیدن و دونستن از یه جنس ند؟

بعضی ها ?کر می کنند که چون شهود عین دریا?ت شیء هست بنابراین عین دانش و کامل ترین نوع شناخته، [گر چه هیچ گونه تجربه ی عر?انی نداشتم [این خودش یکی از نقاط گنگ عر?انه که هر کی تجربه نکرده در مورد حر? هاش مطمئن نیست و باید بر مبنای ?رض پیش بره و هر کی تجربه کرده پاره ای عصبیت ها رو به خرج میده]]  می خوام چند نقد وارد کنم:

  1. شهود درجات مختل?ی داره، هر عار?ی هر چیزی رو نمی بینه و هیچ کس همه چیز رو.

  2. می شه عر?ان رو به دیدن چیز های ?راحسی معنی کرد که ?کر می کنم تعری? خوبی باشه. با این نگاه شهود در عمق از جنس دیدن طبیعیه ولی در سطح و دنیایی دیگه. بنابراین هنوز بین دیدن و دونستن کلی ?اصله ست. مثه این می مونه کسی به نابینایی بگه من به صر? دیدن آتش می دونم چیه و تو نمی دونی.

  3. معلوم نیست حد بالای عر?ان از عقل بیشتر باشه؛ ممکنه چیزایی به هیچ وجه دیدنی نباشن ولی ما از اونا خبر داشته باشیم.

  4. معلوم نیست شهود هم دقیق و جزمی باشه. باز به خاطر همون تعری?. اگه شهود دیدن دنیای ماورای حس باشه الزامی بر اطمینان از ات?اقات این دنیا نیست.

  5. معلوم نیست روش های دیگه ی دانش چه حدی برای شناسایی دارند؛ ممکنه یه روز دسته ای از تجربیات عر?انی در علوم طبیعی ظاهر بشن و حتی به صورت ?ناوری در بیان. [ یه سری مردم اصرار دارن طبیعت یه چیزه و ماورای اون یه چیز به همین خاطر بین روش تجربی positivism و متا?یزیک دیوار غیر ممکنی وجود داره]

همین، اگه شما نقد یا د?اعی دارین بنویسین!

من ?قط پیش خودم می پرسم آخه چرا "پای استدلالیان چوبی بود ..."

این جمله ?قط تضاد ها و درگیری های درونیم رو بیشتر می کنه، چون در هر دو صورت (یا من خیلی اشتباه می کنم یا طر?م، اما به هر صورت اینو می دونم هیچ کدوم به اندازه ی کا?ی درست یا کا?ی غلط نمی گیم)

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

نقد شهود محض 2

سئوالی که به عنوان نوع دوم از نقد به روش عر?انی مطرح می کنم درباره ی بیان و زبان عر?انه.

ا?لاطون حدود 450 سال پیش از میلاد در یکی از نوشته هاش گ?تگویی بین سقراط و یوتی?رو Euthyphro رو نقل می کنه که در اون سقراط از یوتی?رو در مورد ویژگی متمایز کننده ی خوبی (درستی) می پرسه. سقراط به دنبال معیاری بود که درستی اعمال و گ?تار رو مشخص کنه. سقراط کاش? روش بنیادی ?کر و منطقه؛ قیاس syllogism که همیشه با مثال معرو? زیر همراهه:

سقراط انسان است.

هر انسان ?انی است.

پس سقراط ?انی است.

قیاس چیزیه که همیشه به کار می بریم. وقتی قیاس مند صحبت می کنیم کمتر در چنبر مبهم گویی ها، مغلطه و پایمال کردن معنی می?تیم ولی قیاس هم تا حد زیادی دچار این مشکلات بوده و هست [قیاس زبان ?کر ماست] و اینه که سقراط به دنبال چیز دقیق تر و بدون اشتباه می گشت.

ارسطو راه حل سقراط رو ارائه می ده. ارسطو در کتاب ارگانون Organon روش سقراط رو دقیق تر می کنه و طرح منطق (وسیله ای که قراره یه هماهنگی بین تمام بیان ها و نتیجه گیری ها بر قرار کنه همون طور که از نام ارگانون بر میاد) رو می ریزه. ارسطو به نوعی دنبال پیدا کردن قوانین ?کر کردنه. یعنی قیاس منطقی و عط? و ... اما ارسطو به این نتیجه می رسه که همه ی ?کر مثه قسمت معقولش rational قانون مند نیست. اون منشاء عقل رو مغز می دونه و منشاء قسمت دیگه ی ?کر (عقل شهودی intuitive reason و ...) رو قلب.

زبان عر?ان تمثیله؛ عر?ان از چیز هایی صحبت می کنه که تقریبا هیچ کس تجربه نکرده و شاید جز با قیاس قرار دادن چیزهای ملموس و مادی با چیزهای ?رامادی راه دیگه ای هم نداشته باشه.

سئوال اینه: چرا مردم [منظورم گروه خاصی از آدما] خصوصا عر?ا سعی نمی کنن از دیده های خودشون به طور دقیق و واضح حر? بزنن؟ چرا تمثیل های عر?انی ?قط دارای طی? خاصیه؛ چرا مثال هاشون با زمان و موقیت پیشر?ت نمی کنه؟ و اصلا چرا سعی می کنن ?قط با تمثیل معنی رو انتقال بدن؟

یا چرا اصرار دارن که این گونه دیده ها در قالب واژه نمی گنجه و غیر قابل بیانه؟ [اینو دو پاراگرا? جلوتر بیشتر توضیح می دم]

یا چرا مردم خصوصا عر?ا به تمایز بین عقل و دل معتقدند؟ آیا این که عقل یه چیزه دل یه چیزه دیگه (ویژه این که با قلب هم نام باشه) یه تصور عمومی نیست که از زمان ارسطو (و شاید قبل از اون) تا الان وجود داشته؟

اگه ?رض کنیم عر?ان حس کردن چیزهایی که همه نمی تونن حس کنن، سناریویی مثه این داریم که همه نابینا باشن و معدودی بینا. تو این سناریو وضع زبان و معنی الزاما اون قدر که در مورد عر?ان پیچیده و بغرنجه دچار ابهام نخواهد بود.

وقتی ما از یک احساس صحبت می کنیم هیچ وقت اون حس رو به مخاطب منتقل نمی کنیم، [به قول یکی از دوستان] ما اون حس رو یادآوری می کنیم و این کار با تداعی حالت ذهنی موقع تجربه به کمک تداعی گر هاست. چیزی که در علوم کامپیوتر [این یکی رو مطمئن نیستم] بهش associative memory می گن. یعنی شما با است?اده از واژه ها و جملات (به طور عام تر سمبل ها) چیزی رو در ذهن دیگری تکرار می کنید که قبلا موقع تجربش به طور مستقیم یا غیر مستقیم با اون واژها درگیر بوده. مثلا هر آدم تو نقطه ای از دوران کودکیش با واژه ی "ترش" یا "لیمو ترش" آشنا می شه که در برخورد های بعدی با واژه یا حس مرتبط با واژه، دیگری براش تداعی و تکرار می شه. حالا اگه شما با واژه ی "ترش" مزه ی چیزی رو برای اون آدم توصی? کنید خاطره ی اون حس رو براش یادآوری کردید. با این ت?اسیر می شه به نوعی گ?ت حتی خود احساس مادی رو هم با واژه ها نمی شه منتقل کرد یعنی تنها ت?اوتی که از این دست بین احساس مادی و عر?انی وجود داره نبود تداعی گرهای معنی در همه ی آدم هاست، چیزی که با همه گیر شدن تجارب عر?انی احتمالا از بین می ره. ما آدما در مورد چیزهایی که احساس کردیم (ومی تونیم احساس کنیم) مت?اوتیم (حتی اگه عر?ان هم گیر بشه و اگه نابینا ها بینا بشن) پس در نهایت باید به ?کر حر? زدن از چیزهای بکر باشیم؛ نتیجه ی دیگه این که بهتره باز هم دنبال یه organon باشیم و یه بار دیگه به ?کر و معیار درست بودن ا?کار، ر?تار، گ?تار ?کر کنیم.

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

نقد شهود محض 3

حالا می خوام یه برگشت داشته باشیم به دیدن و دونستن [که از این جا به بعد می نویسم: دانستن]. آیا دیدن و دانستن از یه جنس ند؟ البته منظورم از دیدن صر? عمل دیدن نیست بلکه ?رایند آگاه شدن از چیزیه.

در زبان عربی علم نسبت به شیء به معنی حضور شیء نزد عالمه [در این متن واژه های علم، دانستن، آگاهی رو به یه معنا به کار می برم] و همین طور احاطه داشتن بر شیء. تعری? این زبان از علم معنی دقیقی عرضه می کنه ولی البته کلی بودن معنی واژه هایی مثه " حضور" و "احاطه داشتن" در تعمیم معنی واژه به موارد دیگه کمی دست رو باز می ذاره.

بنابراین چیزی که الان باهاش روبه رو هستیم داشتن تعری? نسبتا عمیقی از دانستنه یا لااقل تمایزی بین دانستن و دیدن (آگاه شدن از طریق احساس).

پس باید به این پرسش پاسخ داد که آیا جز با احساس می شه از چیزی آگاه شد؟ [اول این که ممکنه یکی با این تعری? از دیدن موا?ق نباشه، دوم این که هنوز مشخص نکردیم آگاه شدن دقیقا یعنی چی که البته این یکی کار سختیه؛ اگه بخوایم عمیق باشیم همیشه تناقضات و تعری? نشده ها وجود دارند و اگه بخوایم کاربردی (pragmatic) به قضیه نگاه کنیم کاری جز معلوم گر?تن معنی نداریم]

خوب البته اگه بخوایم خیلی کاربردی به قضیه نگاه کنیم بین دیدن و دانستن ت?اوت های بارزی وجود داره. مثلا می شه سه نسل از آدما رو در نظر گر?ت که با پدیده ی خورشید گر?تگی رو به رو می شن. نسل اول پدران پدران...ما که برای اولین بار این پدیده رو می دیدند، پدران ...ما که از این دست چیزا زیاد دیده بودند و در موردش خرا?ات می با?تند و ...ما. بین آدم امروزی و آدم اون روزی ت?اوت ها در دیدن پدیده و ابزار های رصد پدیده خیلی زیاد نیست (اگه امروزیه منجم نباشه) پس هر سه نسل یه چیز می بینند ولی لااقل از دیدگاه نتیجه گرا ت?اوت های زیادی در سطح دانش و آگاهی این سه نسل وجود داره. و می شه این رو اضا?ه کرد که خیلی چیزایی که ما می دونیم حاصل مشاهدات ما نیست، کسر بزرگی از دانش ما حاصل خوانده ها و شنیده هاست.

این بار عر?ان منو متوجه دانستن و دیدن کرد.

ادامه...

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و آگاهی (داستان دیزی)

[خیلی دیر شد، ?کر کردن [ادعا ندارم سخت ترین کار دنیاست] کار خیلی سختیه]

یادمه یه زمانی تو یه جمع که از ات?اق همه ?یزیکی بودن یه داستانی تعری? شد و کمی در موردش بحث کردیم، داستان یه چیزی شبیه این بود:

یکی به نام  ویز  به همراه یه گاو به نام دیزی تو یه مزرعه زندگی می کردند. ویز گاوشو خیلی دوست داشت و زندگی ویز خیلی به این گاو وابسته بود. ویز هر روز مدت زیادی رو با دیزی صر? می کرد و بیشتر اوقات در ?کر دیزی بود و هیچ روزی نبود که ویز با دقت زیاد از احوالات دیزی با خبر نشه؛ مریض شدن و هر نوع دردی که گاو رو دچار می کرد، ویز رو به شدت ناراحت می کرد و نمی ذاشت به چیز دیگه ای ?کر کنه.

یه روز که دیزی رو به چرا برده بود مثه همیشه زیر یه درخت می گیره می خوابه و دیزی هم در همون اطرا? به چرا مشغول می شه. دیزی بیشتر مواقع به حریم مزرعه ی همسایه ی ویز هم تجاوز می کرد و همسایه ی ویز از این بابت ناراحت بود. ولی ویز توجه ی به این مورد نمی کرد.

اون روز وقتی ویز از خواب بیدار شد متوجه شد بیشتر از هر روز دیگه ای خوابیده و دیزی هم تو چشم انداز دیده نمی شه. اول کمی نگران شد و وقتی تمام چمن زارها رو گشت و دیزی رو پیدا نکرد نگرانیش بیشتر و بیشتر شد. ویز یه نص? روز تمام مزرعه ی خودش و همشایه شو گشت و کم کم هوا تاریک شد. ویز احساس خیلی بدی داشت ?کر می کرد که دیگه دیزی رو از دست داده تا این که بعد از غروب خورشید وقتی باز به سمت مزرعه ی همسایه می ر?ت گاوشو در ?اصله ی خیلی دور دید و یه آرامش عمیق تمام وجودشو ?را گر?ت [آخ که چه قدر بده آدم مستاصل بشه!]. ویز با تمام سرعت به سمت نقطه ی گاو ر?ت و تو اون تاریکی هوا از نقاطی از مزرعه می گذشت که راه درستی نداشت، از ات?اق ویز با همون سرعت ا?تاد تو یه گودال و به شدت زخمی شد و در حالی که از درد به خودش می پیچید و دیزی رو ?راموش کرده بود متوجه شد که پاش شکسته و نمی تونه از گودال در بیاد ولی از این بابت که دیزی سالم بود خیلی راحت شده بود و منتظر بود تا هر وقت کسی از اون جا گذشت ازش کمک بگیره.

اما چیزی که ویز دیده بود دیزی نبود، یه دست پارچه که کسی رو یه بند که بین چندین درخت محکم شده بود رو دیده بود.

همون روز وقتی ویز خواب بود و دیزی باز به حریم مزرعه ی همسایه وارد شده بود با همسایه ی بسیار قهرآلود ویز روبه رو شده بود که [بی چار رو !] اگه کارد می خورد...[کارده کج می شد!]. دیزی داشت از قسمتی که گیاهای مورد علاقه ی همسایه تو اون کاشته شده بود تغذیه می کرد و همسایه که نمی تونست گاو رو به زور ببره تصمیم گر?ت این بار دیگه کار گاو رو یه سره کنه، ت?نگشو برداشت و یه گلوله خالی کرد بعد برای این که کسی متوجه نشه تصمیم گر?ت گاو رو ببره یه جا دیگه و از گوشتش است?اده کنه. اما وقتی دید نمی تونه ترتیب گاو رو به تنهایی بده ر?ت کسی رو بیاره ولی خیلی دور نشده بود که تو دورترین نقطه ی جاده غبار تراکتور دید و حدس زد این باید ویز باشه که داره میاد و گاو رو مخ?ی کرد و ?رار کرد تا ?ردا به سراغ گاو بیاد. البته ویز اون موقع خواب بود و اون غبار برای اون نبود.

?ردا که همسایه سراغ ر?ت اونو پیداش نکرد و بسیار مضطرب احتمال داد که ویز دیروز گاو رو پیدا کرده و با تراکتورش به مزرعه برده و می خواد تو یه ?رصت مناسب انتقام بگیره. به همین خاطر درنگ نکرد و ت?نگشو برداشت و با احتیط به سمت مزرعه ی ویز ر?ت. اما مزرعه ی ویز خیلی آروم و ساکت بود... ...همسایه بعد از مدتی متوجه شد کسی تو مزرعه نیست و این بیشتر نگرانش کرد چون ویز باید برای انتقام سراغ گاوهای همسایه ر?ته باشه. با سرعت به سمت مزرعه ی خودش ر?ت ولی هنوز به جاده نرسیده بود که در نقطه ی دوری از جاده یه ترکتور دید که انگار با خودش چند گاو می برد، همسایه دیگه اصلا شک نکرد...

...وقتی همسایه به مزرعه ش رسید دید یکی تمام گاوهاشو کشته و طویله غرق خون شده.

ویز هنوز توی گودال بود و ?کر می کرد گاوش سالم به سمت مزرعه برگشته ولی چرا کسی از اون جا نمی گذشت؟

چون خوب یادم نمیومد از نو طراحیش کردم [و الان می بینم اصلا شبیه اولی نیست]

 بعدا بیشتر در موردش صحبت کنیم.

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

مشاهده و آگاهی (درباره ی ویز و دیزی)

این بار در باره ی داستان دیزی می نویسم.

تو اون جمع این داستان در ارتباط با روش علمی و ابطال گرایی مطرح شد و همین طور استقرای علمی. اون موقع برای اولین بار با ریموند پوپر و ابطال گرایی falsificationism آشنا شدم. این ایده برای من خیلی غیر قابل قبول و بی معنی می رسید؛ اگه کمی هم pragmatic یا functional نگاه کنیم نیازی نیست چنین تردیدهای عمیقی حتی نسبت به چشم های خودمون داشته باشیم.

داستان مثه تقریبا هر داستان دیگه ای به زبان سوم شخص یا دانای کل بیان می شه، که خود این مطلب یه بار معنایی داره. این جوری یعنی یه چیز واقعی (و ?قط یه چیز) وجود داره یا به عبارتی در وجود و منحصر به ?رد بودن حقیقت شکی نداریم. این شبیه وجود مغز لاپلاسیه. مغز لاپلاسی همون ?کریه که همه چیز رو می دونه البته به واسطه ی دونستن حالت دنیا در یه لحظه ی خاص.

این سئوال که "الان دیزی کجاست؟" یه جواب داره و همین طور "ویز چی می شه؟" ولی گوینده چیزی از اینا نمی گه، شما می تونید خودتونو جای دانای کل بذارید و تصور کنید.

من ?کر می کنم اگه یه داستان رو با زاویه ی دید اول شخص یا یک آدم (غیر لاپلاسی) بنویسیم دیگه هیچ الزامی وجود نداره که همه وقایع داستان ناشی از یک داستان باشند، صر?ا یه گزارش از چیزی که دیده می شه.

اگه دقت کنیم می بینیم درستی یا به عبارتی واقعیت دیدن (5 حس) هم مثه خیلی چیزای دیگه مرز مشخصی نداره. ویز بعد از این که پارچه ها رو می بینه به سالم بودن دیزی آگاه می شه [اگه معنی آگاهی رو این طوری ?رض بگیریم] ولی ما به کشته شدن دیزی به دست همسایه آگاه شدیم؛ چه طور می شه از چیزی که می بینیم مطمئن باشیم؟ یقین در دیدن؟ خوب شاید یکی بگه اگه ویز به پارچه ها نزدیک می شد واقعیت رو به درستی می ?همید. اما با عمیق نگاه کردن به این موضوع بدون مرز بودنشو متوجه می شیم: ویز تا چند متری منظره باید جلو میومد تا با یقین از واقعیت آگاه بشه؟ من اگه یه اسکیزو?رنیا باشم لابد می تونم مطمئن باشم اکثر چیزهایی که می بینم وقعی نیستن [خوب این خیلی جالبه!]. من اگه در مرز خواب و بیداری باشم [چیزی که گاهی تجربه می کنم] با توجه به این که می دونم اسکیزو?رنیا نیستم (این که از کجا به این مطمئنم خودش حر?یه) و با توجه به این که خودم رو بیدار احساس می کنم (آدم شاید ندونه خواب می بینه اما در مورد بیدار بودنش اطمینان داره) اگه چیز عجیبی ببینم لابد باید باورش کنم [مثلا همین چند روز پیش یکی از صبح های زود ماه تیر دیدم بیرون داره بر? میاد].

یه زمان به این ?کر می کردم که معیار واقعی بودن یک تجربه، آزمایش، احساس چیه، اگه نخوایم به ?ی الن?سه (در خود یا چیزی خارج دنیای ?کر بیننده) بودن چیزها معتقد باشیم. به این نتیجه رسیدم که اصولا هیچ راهی جز قرارداد وجود نداره. مثلا اگه بخوایم در مورد این که "آیا در ?لان نقطه در ?لان روز بر? میاد یا نه؟" رای بدیم باید تمام موجوداتی که می تونند از این مطلب آگاه بشن جمع کنیم در معرض پدیده قرار بدیم و بین گزارش هاشون از پدیده رای گیری کنیم. خوب این طوری اگه کسری از آدم ها اسکیزو?رنی باشن در معیارمون از واقعیت اشتباه نکردیم، اگه همه اسکیزو?رنیا باشن (که تازه اینو دانای کل باید گزارش بده) و تخیل های یکسان داشته باشن اون تخیل واقعیته و اگه معتقد باشیم واقعیت تخیل اونا نیست وضعیت خیلی بد می شه!

[این آخری رو به شوخی می گم...] وضعیت اون قدر که شاید تصور می کنید غریب و دور از ات?اق نیست. مثلا بین آدم هایی که روی زمین زندگی می کنند تعداد خیلی زیادی از نورهای شدید چهار شعاع می بینند در حالی که بقیه نه. واقعیت اینه که شعاعی وجود نداره! جمعیت مردم چین و شبیه اونا کم تره!

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)

اولین مقدمه به ?کر

خیلی خیلی وقت [3 سال پیش] پیش به هستی و چیستی ?کر، ?کر می کردم و همین طور انسان؛ ?کر چیه و بر چه اساسی کار می کنه، آیا حیوانات (یا موجودات دیگه) هم مثه ما ?کر می کنند ?قط در سطوح پایین تر، اگر ?کر ?قط در مورد انسان معنی داره پس ر?تار های هوشمند و مشابه انسان در حیوانات از کجا ناشی می شه، چرا ?کر همیشه با اختیار در ارتباطه و همیشه یه تصاد?ی بودن randomness ذاتی داره، آیا می شه موجودی جز انسان ایجاد کرد که ?کر کنه، چه طور...

تو یه کتاب AI که متاس?انه اسمشو به خاطر ندارم رویکرد های این حوزه رو این طوری تقسیم کرده بود:

  1. موجودی که مثه انسان ر?تار می کنه.

  2. موجودی که معقول (منطقی) ر?تار می کنه.

  3. موجودی که مثه انسان ?کر می کنه.

  4. موجودی که معقول ?کر می کنه.

بسته به این که تعری? ما از ?کر چی باشه یا به عبارتی چه رویکردی داشته باشیم جوابامون به سئوالات بالا جهت گیری های زیر رو داره:

1.       ?کر چیزی مستقل از موجود و ر?تار نیست، خیلی از موجودات زنده و حتی غیر زنده کم و بیش دسته ای ر?تارهای مشابه انسان انجام می دن بنابراین ?کر چیزی جز یک ر?تارشناسی انسان-گرا نیست، اختیار خیلی مورد توجه نیست.

2.       شاید خیلی سخت باشه چنین موجودی پیدا کرد. مگر ر?تار موجودات AI رو تو این دسته قرار بدیم.

3.       این جا کار سخت می شه؛ ?علا نمی شه جوابی قابل قبولی داد.

4.       ?کر ذاتا ار جنس منطقه، ولی در بقیه ی موارد نمی شه جواب درستی داد.

در همین ارتباط  می شه از رابطه ی ?کر و حا?ظه پرسید و روح (در صورت اعتقاد به وجود).

خیلی وقت پیش [1 سال پیش] در اثر آشنایی با ترمودینامیک، کوانتم و سیستم های پیچیده این ایده در ذهنم تقویت شد [البته بدیهیه من دلیل منطقی برای این حر?ا ندارم، اینا صر?ا یه شهود علمیه] که ?کر و ذهن و روان و حا?ظه و روح همه به یک چیز اشاره می کنند و اون یه پیچیدگی بسیار بالای ساخت یا?ته ست که سمت و نظم خاصی داره.

به عبارتی تعری?م از ?کر این شد:

پیچیدگی بسیار بالا با نظمی مشخص.

خوب اول این که پیچیدگی معنی گسترده ای داره، دوم این که بسیار بالا بودن پیچیدگی اصلا معیار دقیق نیست [همین باعث می شه طی? وسیعی از پدیده ها رو دارای ?کر بگیرم ولی با پیچیدگی های مت?اوت] و بدتر از همه نظمی مشخص!

صر? نظر از مشکلات زیادی که این رای داره مدت زیادی برام پا بر جا موند و هنوز هم گونه های تضعی? شدش با ح?ظ عمق ماهیت هنوز در متن ?کرم وجود داره به اضا?ه ی این که این رای به همراه چند رای ملحق دیگه دیدگاه نسبتا سازگار و کاملی می سازن که جواب های نسبتا راضی کننده ای به سئوالات بالا و سئوالاتی در ژانرهای دیگه می دن.

...

 

نوشته شده توسط shahin در ساعت | نظرخواهی (0)